Showing posts with label جبهه سبزایران. Show all posts
Showing posts with label جبهه سبزایران. Show all posts

Thursday, July 19, 2007

اينجا سرزمين آفتاب است




قايق در ميان امواج بلند خليج گواتر با سرعت در حال حركت است، گاجي با چهره اي آرام، همچون قطعه اي از سامانه پر رمز و راز طبيعت پاهايش را از كناره قايق آويخته است، او به دوردست ها مي نگرد، حركاتش آرام و سرشار از احترام به خالق درياست. او در سايه كپر مي نشيند، بيابان را مي نگرد و خدا را شاكر است كه باران ارزاني داشته، او از اين كه پس از پنج سال، هوتك هاي(۱) خشك را پر آب مي بيند و صداي پاي آب كاجو را مي شنود، شادمان است، سيماي گاجي و حركت او در كناره رودخانه باهوكلات(۲) و نگاه او به جنگل هاي تمر سرشار از احترام به زمين و هستي و خالق زندگي است. در كلاني آدم بي قرار، عصباني و خشمگين نديده ام، كلاني ميعادگاه بندگان صلح جوي خداست، كلاني زنان و مردان مهرباني دارد، كلاني شهر مهربانان است، كلاني در مرز و همسايه پاكستان است، كلاني اولين نقطه(۳) سرزمين است، در كلاني زمين به آسمان نزديك است، در كلاني عطر نان مي آيد.



عبدالمجيد چهار برادر دارد، مي گويد :به دولت بگوييد ما خانه بهداشت نداريم، ما جاده نداريم، ما بند مي خواهيم، اگر بندي در پايين دست كلاني بر روي رودخانه باهوكلات ايجاد شود، سيلاب دشتياري در پشت بند مي ماند و ما مي توانيم كشاورزي كنيم، او مي گويد :بند بايد در پايين كلاني باشد كه اگر شكسته شد آب آن به خليج گواتر سرازير شود و خانه اي ويران نشود. در روي رودخانه باهوكلات محل مناسب بند را به ما نشان مي دهد. عبدالمجيد با رودخانه آشناست، او در هر روز از سال و در هر ساعت مي داند كه آب چه عمقي دارد، او جزر و مد دريا و خلق و خوي رودخانه را مي شناسد، او باد هند را مي شناسد، او آرام است، او مدير بحران هاست، باد مي آيد، طوفان مي شود و قايق در تلاطم دريا، آنجا كه بالا دست اقيانوس هند است، آنجا كه مرز آبي ايران و پاكستان است، بالا و پايين مي شود، عبدالمجيد قايق را از ميان امواج سهمگين دريا عبور مي دهد، او آرام است، او دست و پاي خود را گم نمي كند، او ناخداي خوبي است. با خود مي انديشم اگر من در كلاني متولد مي شدم و سرنوشت خاكي من در كلاني رقم مي خورد من كداميك از اينان بودم، آنان را در شرايط مشابه زندگي از خود بسيار تواناتر مي بينم، آنان صبر و شكيبايي و تحمل بيشتري دارند. صبحگاهان به دريا مي روند، تور مي اندازند، طراوت را از آب مي گيرند، ريگهاي روي زمين را بر مي دارند، وزن بودن را احساس مي كنند، ساعت ها در روي دريا انتظار مي كشند، تور را جمع مي كنند، گاهي دريا به آنها چند قطعه كوچك و گاهي چند قطعه بزرگ هديه مي دهد. با كم و زيادش از كوره در نمي روند. در خور باهوكلات هستيم، جنگل هاي تمر(۴) را نظاره گريم و خوشحاليم از اين كه نام اين گونه از درختان مانگرو، اوسيناست(۵)، در اعماق تاريخ به چهره ابن سينا مي نگرم، بي اختيار چهره هاي برخي از اهالي با دستاري بر سر و لباس هاي محلي، با ريش هاي مجعد بلند و چشماني مهربان در خيالم حركت مي كنند. فكر مي كنم چهره هاي بعضي از اينها زماني كه پيراهني ابلق با شالي سبز بسته اند و دستارشان فيروزه اي است چقدر شبيه ابن سيناست. گاجي مي گويد: ريشه هاي هوايي(۶) تمر براي آنست كه كسي به درختان آزاري نرساند و حركت افراد مهاجم به سمت درخت دشوار شود و ريشه هاي هوايي در پاي نامهربانان با تمر فرو روند، گاجي به تمر احترام مي گذارد. او مي گويد: اگر شاخه هاي تمر شكسته شوند، رشدش كم مي شود و اگر شتر شاخه ها را بخورد و برگ ها را بخورد درختان هرس مي شوند و رشد درخت زياد خواهد شد. او نهال هاي تمر را در دو سوي باهوكلات به ما نشان مي دهد. ما از كلاني و از طريق رودخانه باهوكلات به سمت خليج گواتر حركت مي كنيم. مقصد ما جنگل هاي تمر در خور باهوكلات است، در طول مسير كانال هاي زهاب مزارع ميگو(۷) كه به رودخانه باهوكلات سرازير مي شوند، مشاهده مي شود. عبدالمطلب مي گويد، رويشگاه درختان تمر جايي است كه آب شيرين از طريق يك آبراه به دريا سرازير مي شود و محل رويش بايد پر از آبرفت باشد و اين محل بايد جزر و مدي باشد، او مي گويد دهها گونه پرنده در درختان تمر زندگي مي كنند. او مي گويد: ماهي ها، خرچنگ ها و ميگوها در كنار درختان تمر تخم گذاري مي كنند و اين درختان باعث افزايش جانوران دريايي مي شوند، او مي گويد كه چوب درختان فرسوده تمر به عنوان هيزم مصرف مي شوند و برگ اين درختان خوراك دام و به ويژه شتر است. او مي گويد: درختان تمر آب دريا را تصفيه و شيرين مي كنند، او مي گويد اين درختان آب شيرين كن هستند.
عبدالمطلب مي گويد :مزارع ميگو آب رودخانه كاجو را منحرف كرده اند و اين آب به درختان تمر نمي رسد، او مي گويد :كم شدن آب شيرين باعث آزار درختان مي شود، در سه ماه گذشته ۳ بار باران باريده، بستر خشك رودخانه كاجو زيستگاه گاندو(۸) است، سيراب شده، اكنون كاجو پر از آب است، سراغ گاندوها را مي گيريم، بعضي مي گويند يك جفت گاندو ديده شده اند، برخي مي گويند هنوز گاندويي نديده اند، مردم مي گويند گاندوها در بستر خشك كاجو كانال هايي حفر كرده اند و آنجا آرام گرفته اند، آنها مي گويند: اكنون كه كاجو پر آبست آنها بيرون آمده اند، گاندوها به هوتك ها هم مي روند، گاندو نگهبان آبست، گاندوها آرامند، گاندوها كم حركتند، گاندوها انتظار مي كشند، گاندو معناي بردباري و تحمل را مي داند. مرد بلوچ آرام است، اين اقليم سرزمين تحمل است، اين اقليم سرزمين زنان و مردان آرام است. اينجا آرامش و امنيت برقرار است. شبها همه جا ساكت است و آسمان اينجا پر ستاره است. آسمان بلوچستان به زمين نزديك است و خداوند در همه جا حضور دارد. اينجا سرزمين آفتاب است... و صداي باد و عبور خاك تو را به ياد هبوط آدم در دل كوير زمين مي اندازد. همچنان گاجي پاهايش را از لبه قايق آويخته است به حركت گروهي از دلفين ها مي نگرد، دلفين ها در سطح آب جست وخيز مي كنند. اينجا خليج گواتر است و گواتر در مرز ايران و پاكستان است، گاجي به آسمان مي نگرد و از خداوند مي خواهد كه زنان و مردان سرزمين پرتوان و سالم باشند.
باهوکلات زمستان 1381


پي نوشت ها:1) هوتك: آبگير، استخر بزرگي كه آبگير نزولات آسماني است. ۲) رودخانه باهو كلات: واقع شده در بخش دشتياري از توابع چابهار كه به خليج گواتر سرازير مي شود. ۳) كلاني، روستايي با ۱۴۰۰ نفر جمعيت در ۱۴۰ كيلومتري شرق چابهار واقع شده در بخش دشتياري ۴) تمر، نام محلي حرا، گونه اي از درختان مانگرو است. ۵) Avicennia Marina ۶) مانگرو براي مقابله با شرايط هوازي ريشه هاي سطحي سياري توليد كرده و از دستگاه تنفس كننده و تهويه كننده اي به نام پنوماتوفر استفاده مي كند. ۷) پروژه ۴۰۰۰ هكتاري مزارع پرورش ميگو در منطقه گواتر ۸) گاندو نام محلي كروكديل يا تمساح پوزه كوتاه است. كلاني در منطقه حفاظت شده گاندو واقع است.

Sunday, July 15, 2007

گزارش موارد نقض اصل پنجاهم قانون اساسی




سال ها قبل درجبهه سبز ایران گروهی ازدوستان برنامه ای را درقالب یک گروه کاری انجام می دادند که گروه بازتاب مطبوعات نام داشت. درواقع این جمع روزنامه های کشور را می خواندندو هرخبری که مربوط به محیط زیست بود استخراج می شد. یکی ازخروجی های این گروه خبرنامه بازتاب مطبوعات بود. خبرنامه قبل از انتشار در اختیار آقای دکتر مخدوم ( استاد محیط زیست دانشگاه تهران) و خانم گیتی رنجبران (وکیل پایه یک دادگستری) که از اعضای هیات مدیره جبهه سبز بودند قرار داده می شد تا برپایه این گزارش ها موارد نقض اصل پنجاهم قانون اساسی استخراج شوند. سپس این گزارش ها برای مراجع و دستگاههای مربوطه ارسال می شد.

اگر دوستان طرفدار محیط زیست علاقمند باشند و وقت این کار را هم داشته باشند پیشنهاد می کنم یک وبلاگ گروهی درست کنیم تحت عنوان موارد نقض اصل پنجاهم قانون اساسی. واخبار تخریب سرزمین و نقض این اصل در این وبلاگ گروهی ثبت شود. اگر این کار منظم انجام شود یکی از خروجی هایی است که می شود به افکار عمومی و مسوولین دولتی و ریاست جمهوری به عنوان پاسدار قانون اساسی ارسال شود.

و اما اصل پنجاهم :
در جمهوری اسلامی، حفاظت محیط زیست که نسل امروز و نسل های آینده باید در آن حیات اجتماعی روبه رشدی داشته باشند، وظیفه عمومی تلقی می گردد. از این رو فعالیت های اقتصادی و غیر آن که با آلودگی محیط زیست یا تخریب غیر قابل جبران ملازمه پیدا کند، ممنوع است.






Monday, July 9, 2007

امداد زمین



در سال هایی نه چندان دور دوستانی در جبهه سبز ایران برای یاری رسانی به مردم و گونه های جانوری و گیاهی گرفتار آمده در بلایای طبیعی گروه فعالی تشکیل دادند با نام امداد زمین. یکی از دوستانی که درجلسات آموزش امداد ونجات وبا هماهنگی هلال احمر ( شیرو خورشید سابق) به این گروه یاری می رساند علی شادلو بود. یک امداد ونجاتی کار کشته و واقعی . امروز به واسطه تارنمای محمد رضا جمالی فرد آموختم که این شادلوی فعال نام خودش را درکتاب رکوردها با شنای عرض دریای مازندران ثبت کرده و اکنون قصد دارد تا از دوبی تا بندرعباس (یا بندر لنگه ) یعنی عرض خلیج فارس را شنا کند. چنین اقداماتی که به ویژه با شعارهای انسانی انجام می شوند جای تقدیر و تبلیغ دارند. شادلوی جوان همیشه سبز باشی.

Tuesday, June 12, 2007

دیدار از صندوق جهانی طبیعت شعبه پاکستان

بر سنگ مزار علامه اقبال لاهوری در شهر لاهور پاکستان بیتی است ازاقبال

فروغ آدم خاکی به تازه کاری هاست
مه و ستاره کنند آنچه پیش ازاین کردند

در اکتبر سال 2000 میلادی به اتفاق دکتر اسماعیل کهرم و مهندس محسن سلیمانی به دعوت صندوق جهانی طبیعت شعبه پاکستان برای دیدار از پروژه های دوستان پاکستانی به پاکستان رفتیم . دکتر کهرم گزارشی نوشته اند در روزنامه هم میهن تاریخ 16 خرداد 1386 . گزارش را از تارنمای دیده بان محیط زیست ایران بخوانید


هواپيماي ما از نقطه چابهار و گواتر از ايران خارج شد و خط ساحلي بلوچستان – پاكستان را به اندازه مسافت بندرعباس تا گواتر طي كرد. از ارتفاع 10 كيلومتري درست مانند آن بود كه در بلوچستان ايران پرواز مي‌كرديم. بعدها در زمين هم موارد اشتراك طبيعي – فرهنگي و خلاصه مشابهت‌هاي همه‌جانبه بلوچستان ايران و پاكستان مسلم شدند. يكي از همراهان مي‌گفت: آدم اينجا احساس غريبي نمي‌كند. مثل آن است كه هنوز در ايران هستيم. راست مي‌گفت، ‌آب و هوا درست مثل چابهار بود. آفتاب دلپذير، گياهان آشنا و لباس آشنا كه من به آن علاقه داشتم و براي هواي گرم و شرجي كاملا مناسب است و بالاخره زبان و لهجه خاصي كه بلوچ‌‌هاي ما هم با آن زبان صحبت مي‌كنند. تابلوهاي راهنماي داخل فرودگاه كه به زبان‌هاي اردو و انگليسي نوشته شده بودند نظر ما را جلب كردند

Monday, May 28, 2007

تنها نگاهی است و یادی


در اینجا قصد دارم تا جایی که امکانش است از خاطراتم از فعالان جبهه سبز بگویم. این خاطرات ترتیب خاصی ندارند. تنها نگاهی است و یادی. ممکن است نام بعضی از عزیزان ازقلم بیفتند که حتما اتفاقی است. در چندنوبت این مطالب را خواهم نوشت. از دوستانی که نامشان خواهد آمد می خواهم که اگر اطلاعاتی که می دهم دقیق نیست برای تصحیح کامنت بگذارند یا ای میل بفرستند تا مطالب تصحیح شود.
افشین خردادیان
از سال 1374 دکتر معینی به عنوان رییس هیات مدیره گفتگوهایی را با شهرداری منطقه هفت شروع کرده بودند تا امکان استفاده این تشکل از ساختمان پارک آزادگان ممکن شود. در آن زمان من در تهران نبودم . یک موافقت نامه هم امضا شده بود اما به دلایلی این امکان فراهم نشد. در زمستان 1375 زمانی که از کیلان به تهران آمدم به واسطه پیگیری های آقای معینی و خانم قدس که از اعضای هیات امنا هستند نشستی فیمابین جبهه سبز و معاونت اجتماعی شهرداری برگزار شد. در آن زمان ساختمان معاونت اجتماعی در خیابان استاد مطهری بود. با خانم جهادی صحبت کردیم و قرارشد ما طرحی تهیه کنیم برای استفاده ازساختمان و همچنین یک طرح برای گلگشت های خانوادگی که با همکاری فرهنگسرای شفق برگزار می شد و آقای رحمانی مسوولیت این کار را به عهده گرفتند.
بنابراین دو مورد طرح تهیه کردم و برای اطمینان از درستی طرح ها از آقای دکتر مخدوم که عضو هیات مدیره بودند خواهش کردم که دوباره خوانی کنند. این طرح ها ، طرح همکاری مشترک بود بدون هیچگونه تعهد مالی. در واقع قرار براین بود که درمورد گلگشت ها ما برنامه ریزی کنیم تا گلگشت ها ، گلگشت های آموزش محیط زیست باشند و مدیریت کنیم . و فرهنگسرای شفق هم کار ثبت نام و تهیه اتوبوس ها را به عهده بگیرد. ما کار را داوطلبانه انجام می دادیم و هیچگونه وجهی دریافت نمی کردیم . برای ساختمان پارک هم یک طرح نوشتیم تحت عنوان کارگاه دایمی آموزش های محیط زیست که بعد ها به مرکز مشارکت های زیست محیطی تغییر نام پیدا کرد. ما استدلال کردیم که شهرداری فضا را در اختیار ما بگذارد ما تجهیز کنیم و ما به ازا اجاره بها برای شهروندان منطقه برنامه های آموزش محیط زیست ترتیب دهیم . تمام این روش ها برای این بود که استقلال تشکل حفظ شود. کلید دفتر در شهریور ماه 1376 تحویلمان شد. در چند ماه اول برق نداشتیم . تلفن و سیستم گرمایش هم کار نمی کرد. ولی بچه ها می آمدند و محیطی پر انرژی و گرم را ساخته بودند.
دفتر تاسیس شد. حالا به کسی نیاز بود که مسوولیت اداره دفتر را به عهده بگیرد خوش فکر و توانا باشد. افشین خردادیان که فکر می کنم از 1374 به این مجموعه پیوسته بود قبول کرد که این کار خطیر را به عهده بگیرد. افشین درآن زمان کارمند مخابرات بود و برای اینکه به ما بپیوندد کارش را رها کرد. به کار در سازمانی پرداخت که هیچگونه توان مالی نداشت و به ویژه دردو سال آغاز کار دفتر دستمزد همکاران هر چند ماه یکبار پرداخت می شد. افشین هیچگاه شکایت نکرد و همیشه همکاری توانا بود. الان شرکت موفقی در زمینه طراحی واجرای سیستم های کامپیوتری دارد.

Friday, May 18, 2007

همایش دوچرخه سواران طرفدار محیط زیست

تابستان 1376 بود. با ارسال گاهنامه های صلح سبز و فرم های تقاضای عضویت روز به روز به شمار همراهان جبهه سبز افزوده می شد. با گفتگوهایی که با جمعی از دوستان دوچرخه سوار انجام داد ه بودیم قرار شد که یک برنامه تحت عنوان همایش دوچرخه سواران طرفدار محیط زیست انجام دهیم.
این برنامه با دیدن عکسی از دوچرخه سواران طرفدار محیط زیست مجارستانی که در مجله پیام یونسکو منتشر شده بود کلید خورد. پس از دیدن عکس فکر کردیم که ما می توانیم برای اعتراض به روند آلودگی هوا و گوشزد کردن نقش همه ی ذینفعان با انجام یک گردهم آیی دوچرخه سواران گامی در جهت آگاهسازی زیست محیطی برداریم. مبداحرکت میدان ولیعصر و مقصد را پارک ملت در نظر گرفتیم.قرار شد برنامه در تاریخ 17 تیرماه برگزارشود.
شهریار رحمانی، محسن سلیمانی، ومهدی ماهوش آن زمان به تازگی خدمت سربازی را به پایان رسانده بودند و از طریق دکترقاسمی که دوران سربازی را در بهداری ارتش می گذراند با جبهه سبز آشنا شده بودند. دوستان دیگری هم مثل پدرام سالمی در اوایل تابستان با ما همراه شده بودند. پدرام از طریق دکتر عظیم زاده در یک برنامه چند روزه کوهنوردی با این مجموعه آشنا شده بود. پدرام پرانرژی و با نشاط بود. با پدرش در کتابفروشی شان در خیابان شادمان (به قول خودش شادمانیه ) همکاری می کرد. کامپیوتر داشت و یک خط تلفن.در ساعات روز هم در کتابفروشی مشغول بود. پیشنهاد داد که برای برنامه همایش دوچرخه سواران سبز یک برنامه نام نویسی ترتیب دهیم. بنابراین در دعوت نامه هایی که به دوچرخه سواران سطح شهر می دادیم برای نام نویسی، تلفن پدرام را داده بودیم. پدرام هم خیلی حرفه ای کار روابط عمومی این برنامه را انجام می داد.

دوستان دوچرخه سوار هم با شرکت های سازنده یا وارد کننده دوچرخه هماهنگ کردند و مقداری کادو برای دوچرخه سواران تهیه شد که فکر می کنم به شیوه قرعه کشی توزیع شد. شرکت کنترل کیفیت هوا هم تعدادی تی شرت تهیه کرد و بین دوچرخه سواران توزیع شد.درآن زمان خانم مهندس هسته ای مدیر عامل شرکت کنترل کیفیت هوا بودند، فکر می کنم الان درنیویورک درمحل دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی در مقر سازمان ملل کار می کنند. با شهرداری و پلیس هم جهت انتظامات هماهنگ کردیم ولی تا لحظاتی قبل از برنامه نمی دانستیم که بالاخره پلیس با ما همکاری خواهد کرد یا نه.
دوچرخه سواران با صورتک های (ماسک های) ضد دود حرکت کردند و پیام این برنامه جدی گرفتن آلودگی هوا و حقوق دوچرخه به عنوان یک وسیله نقلیه عمومی بود. یک نوع اعتراض به روند صعودی آلودگی هوا. با همه خبرگزاری ها و نشریات تماس گرفته بودیم. تنها برنامه ای که برای تهیه گزارش آمد برنامه در شهر بود که گزارش جالبی را از این برنامه برای شبکه تهران گرفتند. دکتر مجید مخدوم عضو هیات مدیره و رییس گروه مدیریت محیط زیست دانشگاه تهران هم در این برنامه و در مراسم اختتامیه درپارک ملت برای شرکت کنندگان سخنرانی کردند.

Wednesday, May 16, 2007

نخستین گاهنامه های صلح سبز



سال 1375 در کیلان دماوند و درمحل مرکز بهداشت کیلان پزشک مقیم بودم. با مردم کیلان و روستاهای اطراف ارتباط خیلی خوبی داشتم. شورایی تحت عنوان هیات امنای کیلان در تدارک ساخت یک حسینیه عظیم در کیلان بودند. هیات امنای کیلان از بزرگان و متنفذین محل بودند. کیلان یکی از شهرهای کوچک، باستانی و با فرهنگی کهن است. همچون ابیانه درصد زیادی از جوانان این منطقه کارآفرین و تحصیل کرده هستند. در زمستان 1375 تصمیم گرفتم که برای فعال کردن بیشتر جبهه سبز به تهران بیایم. در واقع جبهه سبزدر حال فعالیت بود ولی نشریه ، دفتر و شعبه نداشت. لازم بود که کسانی با صرف وقت بیشتر سروسامانی به این سامانه دهند. زمانی که در کیلان بودم در برنامه هایی که به طور دوره ای انجام می دادیم شرکت می کردم . برنامه هایی مثل پاکسازی کوهستان، رودخانه وسد کرج یا گلگشت هایی که برای مدرسه علامه حلی برگزار می کردیم. ولی اینها کافی نبود باید با صرف وقت بیشتر سر وسامان بیشتری به کارها می دادیم.


با آنیتا صحبت کردم. ما می توانستیم در کیلان بمانیم. هیات امنای کیلان ما را می خواستند. قطعه ای زمین شهری برای ساخت مسکن به ما پیشنهاد کرده بودند. همچینین فضایی برای کار و بار مطب خصوصی. از آبسرده تا ساران وایوانکی و در روستاهای رشته کوه قره قاج امکان کار داشتیم. چون مردم را داشتیم . به مردم احترام می گذاشتیم. با مسوولیت خودمان برای نیمه های شب که بیماری به درمانگاه می آمد تا حد امکان دارو تهیه کرده بودیم. لازم نبود که مردم برای پیچیدن نسخه به دماوند بروند در سرمای زمستان. کسی به خاطر نداشتن مال کودک تبدارش را در خانه نمی گذاشت. هیچوقت در نیمه های شب به بیماری که برای گرفتن کمک می آمد روی ترش نکرده بودم. اگر راننده آمبولانس در دسترس نبود خودم کار راننده را می کردم. مردم هم خوب می فهمیدند و قدر می دانستند.


ولی باید می رفتم. مردم کیلان دماوند طومار نوشتند، درروزنامه سپاسگزاری کردند و خواستند که بمانم ولی باید می رفتم. از سال1368 کاری را شروع کرده بودیم که ظرفیت و ارزش ادامه داشت . باید می رفتم. آنیتا موافقت کرد. بدون داشتن شغل مشخص کار کیلان را رها کردم و به تهران آمدم. راه اندازی گاهنامه صلح سبز برای ارسال به اعضا، ایجاد ارتباط با جوانان علاقمند، پی گیری برای راه اندازی دفتر، ارسال اخبار فعالیت ها به روزنامه ها از اهم کارهایی بود که درآن زمان شروع کردم.


نخستین گاهنامه های صلح سبز را در یک ورق پشت و رو در می آوردیم. این گاهنامه در شش ستون تهیه می شد. شامل اخبار جبهه سبز، هشدارها ی زیست محیطی ، راهکارها و ابتکارهای موجود برای بهبود وضعیت محیط زیست. اولین کسی که برای ارسال این گاهنامه ها به عنوان یک عضو جدید ونه دوستانی که به طور سنتی طی سالها همکاری می کردند به ما پیوست خانم سپیده تقی زاده بود. فکر می کنم سپیده در جلسه ای با دکتر معینی و خانم رنجبران آشنا شده بودند. بنابراین ایشان را که ابراز علاقه کرده بودندبرای کمک، به منزلمان دعوت کردیم و به اتفاق آنیتا کار نشانی چسبانی و ارسال را انجام می دادیم. دکتر معینی در آن زمان موافق کمک گرفتن از دوستان به این ترتیب نبودند. بنابراین یک بار همه گاهنامه ها را به منزلشان بردم تا ایشان انجام دهند وقتی که دیدند من با چه دشواری گاهنامه ها را بدون داشتن ماشین به آنجا برده ام واین کاری نیست که توسط یکی دو نفر انجام شود موافقت کردند تا تعداد بیشتری از دوستان تازه امان را درگیر کنیم.


برای تایپ گاهنامه با اتوبوس یا تاکسی به میدان انقلاب می رفتم و تایپیست های حرفه ای کار تایپ را انجام می دادند.آن موقع کامپیوتر و پرینتر چنین فراگیرنبود. سپس درحوالی پل یادگار امام در خیابان ستارخان کپی ها را انجام می دادم. به خانه امان که در آریاشهر بود می بردم با خانم تقی زاده ، آنیتا، آرش و آتوسای ملک و سایر دوستان آدرس چسبانی و تازنی می کردیم. به پست خانه فلکه اول صادقیه می بردم با دستگاه تمبرزن تمبر می چسباندم و بعد گاهنامه ها پست می شد. پس از هربار پست کردن تعداد بیشتری عضو به ما می پیوستند.

گفتم اتوبوس و تاکسی، این اواخری که در تهران بودم برای اینکه به جلسات متعددی که با دوستان یا سازمان های دولتی یا غیردولتی داشتیم برسم از موتوری ها کمک می گرفتم. الان که فکر می کنم موهای بدنم سیخ می شود از بس که موتورسواران مسافرکش خطرناک رانندگی می کنند.

Saturday, May 12, 2007

نخستین دفتر جبهه سبزایران- قسمت پایانی



بعد از نقاشی دفتر به بروجرد بازگشتم تا درمحل کارم، روستای همت آباد انجام وظیفه کنم . به طور دوره ای 17 روستای قمر را برای سیاری و دیدن مریض و وضعیت بهداشتی به خصوص منابع آب سرکشی می کردم. در بعضی از روستاها خانه بهداشت موجود نبود درنتیجه بیماران را درمسجد روستا می دیدیم. ملت صف می کشیدند و بعداز ویزیت به لندرومان مراجعه می کردند که از آن به عنوان داروخانه سیار استفاده می کردیم. داوایشان را می گرفتند دعایی می کردند و می رفتند. با مردم رابطه خیلی خوبی داشتم . وقتی تصمیم گرفتم که ازبروجرد بروم مردم طومار نوشتند و ابراز لطف کردندولی باید می رفتم به هیچ وجه امکان ادامه همکاری با مدیران شبکه که آدم های واردی نبودند را نداشتم.

و اما دفتر جبهه سبز، دفتر آماده بهره برداری شده بودو هیات مدیره سرگرم برنامه ریزی برای راه اندازی دفتر. در این بین یک اتفاق به ظاهر ساده همه چیز را به هم ریخت. دکتر بسکی از آن منزل مسکونی یک اتاق را برای استفاده خودش و برای زمان هایی که به تهران می آمد نگه داشته بود. چون هیچ موافقت نامه ای نوشته نشده بود و طرفین یعنی دکتر بسکی و جبهه سبز حدود اختیارات و مقررات استفاده از دفتر را تدوین نکرده بودند. یک سو تفاهم باعث شد که دفتر قبل از افتتاح تعطیل شود.

و اما سوتفاهم، دکترقاسمی درایام قبل از افتتاح دفتر، کلید را برای شب مانی یکی از دوستانش که سرباز بود به او داده بود. و طبیعتا دوست سرباز دراتاقی که در آن امکان خوابیدن موجود بود می خوابید. زمانی که دکتر بسکی به صورت تصادفی به این موضوع پی برد. گویا با دکتر معینی صحبت کرده بود و انصرافش را از دراختیار دادن مکان اعلام کرده بود. به همین سادگی . البته تا مدتها به دکتر قاسمی به عنوان مقصر نگاه می شد. ولی امروز که نگاه می کنم می بینم درواقع مقصر اصلی طرفین مذاکره کننده در این مورد بوده اند. طرفین باید در یک موافقتنامه حدود اختیارات و وظایفشان را به طور کاربردی و آشکار روشن می کرده اند. درست است که قرار نبود پولی رد وبدل شود ولی این دلیل نمی شود که به صورت مبهم وارد معامله شویم.

خلاصه ما دفتر را نقاشی کردیم ، ولی دفتر دفتر نشد.

Friday, May 11, 2007

نخستین دفتر جبهه سبز ایران قسمت نخست



در بهار 1374 برای گذراندن خدمت طرح تامین نیروی انسانی خارج ازمرکزبه بروجرد رفتم و دراورژانس بیمارستان امام بروجرد مشغول به کارشدم . بعداز یک ماه کار در اورژانس به روستای همت آباد رفتم و درآغار به عنوان پزشک و پس از یک ماه به عنوان مسوول مرکز بهداشت روستایی همت آباد که با 17 روستای قمربزرگترین جغرافیای مراکزبهداشت بروجرد را داشت به همکاری ادامه دادم.روستاهای تحت پوشش این مرکزبهداشتی در گستره پهناوری از دشت سیلاخور که سال گذشته مرکز زلزله بود تا ارتفاعات هزارجریب در مرز اراک و درگردنه زالیان پراکنده بودند.

دراین دوران برای جلسات هیات مدیره به تهران می آمدم همچنین بعضی برنامه های پاکسازی طبیعت مثل برنامه های پاکسازی رودخانه کرج و قله توچال که درشهریور ماه همان سال انجام دادیم.

اما مهمترین اتفاقی که دراین سال برای جبهه سبزافتاد این بود که دکتر بسکی به هیات مدیره گفته بود که درنظر دارد منزل مسکونی که در حدفاصل خیابان جمال زاده و کارگر در نزدیکی میدان انقلاب دارد را جهت راه اندازی دفتر جبهه سبز در اختیار این تشکل قراردهد. این منزل در واقع یک آپارتمان سه طبقه بود که دکتر بسکی طبقه همکف را برای ما درنظر گرفته بودند. دراواخر شهریور ماه کلید را به دکتر معینی تحویل دادند و دکتر معینی به اتفاق دکتر رضا قاسمی مقداری مبلمان اداری برای این دفتر خریدند. این مبلمان همان مبلمانی است که الان در مرکز مشارکت های زیست محیطی موجود است و به آنها برچسب اموال جبهه سبزرا چسبانده بودیم. یک کامپیوتر هم خریدیم که آخرین باری که دردفتر بودم آن را به روز کرده بودیم و برای پروژه های داوطلبان استفاده می شد.

به هرحال دراواخرشهریور ماه کلید دفتر دراختیار دکترمعینی بود. بعدازدیدن محل زمانی که برای پاکسازی قله توچال به تهران آمده بودم قرار گذاشتیم که دفتر را نقاشی ( رنگ ) کنیم. طبیعتا چون پول نداشتیم برای نقاشی دفتر، طبق معمول قرارشد که زحمت این کار را خودمان بکشیم. درمهرماه برای شرکت در کنفرانس سالانه بیماری های کودکان دکترقریب به تهران آمده بودم، کنگره بیش از یک هفته بود. قید امتیاز بازآموزی را زدم وشدیم کارگر نقاش ساختمان. جمعی از دوستان موافق هم همراهمان شدند. عموتقی ( عموی بنده) ، مصطفی جعفری ( که آن موقع مسوول آموزش دانشکده داروسازی دانشگا ه تهران بود)، آنیتا ملک ( سرور بنده که آن موقع استاژر بخش اطفال بیمارستان امیرالمومنین جوادیه بود) و فرزاد الطافی ( که دربازار دربخش پارچه فعال بود و یکی از نیک ترین مردان روزگار است) ودکتر رضا قاسمی (عضو هیات موسس و نایب رییس هیات مدیره) . خلاصه در پایان کنگره اطفال و قبل ازآنکه به بروجرد بازگردم دفتر نقاشی شده بود.
ادامه دارد

Monday, April 30, 2007

ادامه داستان های جبهه سبز



تا بیستم اردیبهشت ماه درگیر برنامه های ترم جاری هستم. دردو هفته آینده، دوتا پرزنتیشن دارم، دوتا مقاله، یک خلاصه مقاله، دوتا امتحان آخرترم و یک یادداشت سیاست . این یادداشت های سیاست درواقع توصیه های کارشناسی در موضوعات فنی است به سیاستگزاران. یادداشت من درباره سخنرانی آقای احمدی نژاد است در مورد لزوم افزایش جمعیت وتغییر سیاست جمعیتی کنونی کشور. همانطورکه می دانید ایران یکی از موفق ترین سیاست های جمعیتی را در دو دهه اخیر درجهان داشته است . در این یادداشت توصیه می کنیم که به صلاح کشورنیست که سیاست جمعیتی کنونی را تغییر دهد و باتوجه به این که خانواده کوچک یکی از هنجارهای کنونی فرهنگ ایرانی است درصورت تغییر سیاست جمعیتی این سیاست اجرایی نیست.

قصد دارم از فردای پایان این ترم و قبل ازترم تابستان که از اول خرداد آغاز می شود چند بخش از داستان های تاسیس جبهه سبز را تحریر کنم . اگر در بلاگستان کم رنگ هستم و برای دوستان کمترکامنت می گذارم به خاطر حجم بالای وظایف دانشجویی است. همیشه سبزباشید.

Saturday, April 21, 2007

امید


در تابستان 1376 تعدادی گلگشت زیست محیطی برگزارکردیم. هدف ازانجام این گلگشت ها آشتی و آشنایی شهروندان با طبیعت بود. دراین برنامه ها معمولن دو نفر کارشناس برجسته محیط زیست برنامه را همراهی می کردند. این برنامه ها را که با فراخوان عمومی انجام می دادیم در سال های بعد ازآن هم تکرار کردیم . تعدادی از بهترین دوستانمان را دراین برنامه ها یافتیم.

یکی ازاین دوستان ایرج معماربود. آقای معماردوستی است در سنین میان سالی بی تکلف، خوش قلب و کوشا. رشته کاریش لوازم الکتریکی است و در لاله زار کارمی کند.به قول خودش همکار فکری داوطلبان است.
هرموقع به آقای معمارفکر می کنم به یاد جمله ای ازاو می افتم که همواره تکرار می کند. ما نباید نا امید شویم.

از آنجا که جریان فکر، جریان تداعی هاست با فکر کردن به معمارو جمله معروفش ما نباید ناامید شویم به یاد سخنرانی منسوب به لویی پاستورمی افتم که دکتر معینی درنخستین شماره صلح سبز منتشرکرد.


" جوانان در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید، شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. درآرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه هایتان زندگی کنیدو نخست ازخود بپرسید برای یادگیری چه کرده ام ؟ سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید برای کشورم چه کرده ام ؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیزبرسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید اما هرپاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یاندهد. هنگامی که به پایان تلاش هایمان نزدیک می شویم، هرکداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم من آنچه درتوان داشته ام انجام داده ام" آخرین سخنرانی لویی پاستور در 70 سالگی ( 27 دسامبر1892) در جمع استادان و دانشجویان

Monday, April 16, 2007

ای دیوسپید پای دربند ، ای گنبد گیتی ای دماوند




تابستان 1373، یکی ازپرکارترین اوقات کاری من بود. انترن جراحی بودم دربیمارستان شهدای تجریش. انترن جراحی بیمارستان شهدای تجریش یعنی اینکه کارت در ساعت 6 صبح شروع می شود و معمولن تا ساعت 6 بعدازظهر دربیمارستانی. یک شب درمیان هم کشیک هستی. خلاصه یکی ازپرکارترین اوقات مدرسه پزشکی در دانشگاه شهید بهشتی این دوران است. صبح ها ساعت 5 صبح با دوچرخه ( ازحوالی میدان هفت تیر) حرکت می کردم قبل از6 دربیمارستان بودم، بعداز یک دوش سریع کار را آغاز می کردم .

در مرداد ماه تصمیم گرفتیم تا یک برنامه پاکسازی قله دماوند ترتیب دهیم. این برنامه قصد داشت تا به صورت نمادین، یادآور راه دشواری باشد که آغاز کرده بودیم. ازطرف دیگر تمرینی بود برای مواجه با دشواری هایی که درآینده بدون شک خواهیم داشت. برای انجام با محمدتقی بهره ور دوست کوهنوردمان گفتگو کردیم. محمد تقی برای مدتی مسؤل کمیته فنی فدراسیون کوهنوردی بود و یکی از دوستداران جدی محیط زیست و کوهستان. بعد از انجام چند نوبت صعود فشرده تمرینی به قله توچال و شب مانی درقله برای هم هوایی وآمادگی بدنی سرانجام روز 12 مرداد ماه 1373 ازمسیرجبهه جنوبی رهسپار قله شدیم. نفرات گروه شامل محمد تقی بهره ور، مهدی مرادخان، آرش ملک، حمید معدنچی، آنیتا ملک، من و یکی ازدوستانی که الان متاسفانه نامش را به خاطرندارم.

ازگوسفند سرا به پناهگاه جبهه جنوبی رفتیم، ازغروب تا 4 صبح در پناهگاه ماندیم و حدود ساعت 10 صبح به قله رسیدیم. ایستادن برفرازدماوندو تنفس در این نقطه ازسرزمین ایران احساس بی همتایی است. به مدت سه ساعت کاسه قله را پاکسازی کردیم. احساسی توام با غرور و احترام داشتم. درمسیربازگشت یکی ازدوستان محمد تقی را دیدیم که با پای برهنه قله را صعود می کرد. او اعتقاد داشت اگرقله به او اجازه بدهد به قله خواهد رسید و اگردماوند کوه از او راضی نباشد نخواهد توانست با پای برهنه به زیارت قله برود. پس ازبازگشت گزارش سفر و پاکسازی قله همراه با عکس این برنامه درروزنامه همشهری توسط اسماعیل عباسی منتشرشد
.
دردانشنامه ویکی پدیا می خوانیم که دَماوَندآتشفشانی خاموش و بلندترین نقطه ایران واقع در
رشته کوه البرز در نزدیکی جنوب دریای خزر و در ۷۰ کیلومتری تهران و در استان مازندران قرار دارد. این قلهٔ آتشفشانی که اکنون غیر فعال است در یک روز غیر غبارآلود از شهر تهران نیز به وضوح دیده می‌شود. این کوه درجاده هراز (آمل - تهران) قرار دارد..معنای نام آن را گاه (کوه) دارای دما و گرما دانسته‌اند. در متون قدیمی‌تر نام آن را به صورت دنباوند هم آورده‌اند.
دماوند درادبیات و فلکلور ایران از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است.

در نوشته‌ها و اسطوره‌های زرتشتی، اژدهاک سه‌سر به این کوه تا آخر دنیا زنجیر شده است همچنین دراسطورهٔ آرش کمانگیراز دماوند نام برده شده است.در اوستا ودرشاهنامه نیز دماوند جایگاه ویژه‌ای دارد. همچنین ضحاک نیز پس از شکست ازفریدون در غاری در این کوه به دست او به زنجیر کشیده می‌شود و جایگاه اسطوره‌های رستم و سیمرغ نیز در همین کوه است.

منبع عکس



Friday, April 13, 2007

گفت : هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست



زمستان 1376 برو بچه های گروه سبز ماسال تماس گرفتند و از ما دعوت کردند تا در برنامه درختکاریی که برای 19 فروردین ماه1377تدارک دیده بودند شرکت کنیم. دراین برنامه با دکتروطن پرست، فرزاد الطافی و آنیتا میهمان دوستان سبزمان در ماسال بودیم. برای هماهنگی بیشتر، گروه سبزماسال ازما خواست تا با مسوولین شهرماسال تماس بگیریم وبه طوررسمی اعلام کنیم که این برنامه به طورمشترک توسط گروه سبز ماسال و جبهه سبزایران انجام می شود.

در آن زمان بچه های ماسال برای جلوگیری ازپاکتراشی جنگل ها سرگرم دعوا با شرکت شفا رود بودند. شفا رود پیمانکار استحصال جنگل بود. برای اعلام رسمی برنامه به فرمانداری ماسال، یک نامه تهیه کردیم و تلاش کردیم تا نامه را با دورنگار ارسال کنیم.
شماره ماسال را گرفتم، کارمند فرمانداری گوشی را ورداشت. گفتم یک فاکس دارم ازجبهه سبزایران برای جناب فرماندار، ممکنه
استارت بفرمایید. کارمند فرمانداری گفت شما دولتی هستید؟ گفتم نه ما غیر دولتی هستیم. گفت ما نمی توانیم فاکس دستگاه ها ی غیر دولتی را دریافت کنیم . گفتم مرد حسابی این فقط یک نامه است. اگر خوشتان نیامد پاره اش کنید . گفت برادر ما ماموریم و معذور. گفتم عزیز دلم فاکس یک ابزار است مثل تلفن، قرار است با استفاده ازاین ابزار نامه ما زودتر به دست فرماندار برسد. گفت داداش فاکس مال بیت المال است و ما نمی توانیم برای سازمان هایی که نمی شناسیم مصرف کنیم ... خلاصه سرتان را درد نیاورم از ما اصرار و از ایشان ابرام .نشد که نشد. سرانجام برا ی هماهنگی با مسوولین محلی با استانداری گیلان تماس گرفتیم و ازکانال استانداری به فرمانداری ماسال داستان اعلام شد.

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت : مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت : جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت: تا داروغه را گویم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت:آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل میباید بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت : هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

پروین اعتصامی

Thursday, April 12, 2007

نخستین عضوگیری ها



سال 1369 بود. هیچ اطلاعی از میزان علاقه مردم به فعالیت های تشکلی سبزنداشتیم. یک فرم عضویت یک صفحه ای درست کردیم. در این فرم، داوطلب عضویت، پس ازخواندن مرامنامه اعلام می کرد که علاقمند به همکاری با تشکل جبهه سبزاست. اولین مرحله عضو گیری را در دانشگاه شریف انجام دادیم. آن زمان عموی من که یک سال ازمن کوچک تر است و مثل برادرمن است در شریف دانشجوی متالوژی بود. ازآنجا که من از دبیرستان بحرالعلوم بروجرد آمده بودم . بیش از40 درصد همکلاسی هایم دانشجوی شریف بودند. همه همکلاسی های دبیرستانی من در اولین سالی که کنکوردادند در دانشگاه پذیرفته شدند. چون دبیرستان ما فقط رشته ریاضی فیزیک داشت بنابراین بچه ها بیشتر در رشته های مهندسی قبول می شدند. آن زمان یکی ازپاتوق های ما خوابگاه طرشت شریف بود. سگ پز هم ساندویچی پرطرفدارآن روزگاران بود.دوستان خیلی زیادی در آن خوابگاه داشتیم. آن زمان با بچه ها درمورد همه چیزبحث می کردیم ازسیاست و اقتصاد و کشاورزی گرفته تا آلبوم گروه متالیکا و پینک فلوید.

دراولین تلاش برای عضوگیری بیش از یکصد نفراعلام همکاری نمودند و این رقم بسیارجالبی بود.البته اشکال کار این بود که نشانی بیشتر دوستانی که اعلام همکاری کردند خوابگاه های شریف بود. و خیلی زود پس از فراغت از تحصیل ارتباط قطع شد. پرواضح است که آن زمان تلفن همراه، پی سی و اینترنت در دسترس نبودو باید از طریق پست یا تلفن ثابت ارتباط برقرارمی کردیم. یکی از آن جماعت پیمان تاجبخش بود که بعدن واسطه آشنایی ما با شهریار عیوض زاده شد. اوهم اکنون ساکن کاناداست.

Saturday, April 7, 2007

آشغال خودش خوب می دونه



تابستان 1374 بود. آقای مهندس رجایی مدیرمحیط زیست کرج بودند. به پیشنهاد دکترمعینی با همکاری محیط زیست کرج چند مورد برنامه پاکسازی رودخانه وسد کرج راگذاشته بودیم . دریکی ازدفعات ازجمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست هم دعوت کردیم که دربرنامه شرکت کنند.خانم ملاح و آقای ابوالحسنی به نمایندگی ازجمعیت آمده بودند. برنامه خیلی مستقل برگزارمی شد، یعنی اینکه حامی مالی نداشت. بچه ها هزینه اتوبوس را دنگی می دادند، هرکس هم نان پیچ خودش را می آورد. محیط زیست کرج هم برای برگرداندن زباله هایی که جمع کرده بودیم هماهنگ می کرد با شهرداری کرج یا دهداری آسارا. همچنین در محل پاسگاه محیط زیست سد کرج استراحتی می کردیم با محیط بان های زحمت کش گپ می زدیم و کار انجام می شد.

در میان جمع دوستان همایون معرفت پوردانش آموخته فیزیوتراپی دانشگاه تهران بود. همایون درشت هیکل و خوش روبود از آن بچه های شوخ و دوست داشتنی. سالها قبل به کانادا مهاجرت کردوآلان درکانادا ساکن است. بعد از اینکه پاکسازی انجام شد و در حال بازگشت به تهران بودیم و دراتوبوسی که خانم ملاح برای اولین بار جمع ما رامی دید و رودربایستی داشتیم همایون که دربوفه نشسته بود براساس رویه دفعه های قبل شروع کرد به خواندن:

آشغال خودش خوب می دونه
که ما اونو از رودخونه
درش اوردیم بیرون اوردیم اوردیمش توی خونه
حالا پاشو کاری بکن
برقص و خوشحالی بکن، بشین و پاشو مثال ما شو اگه که کبکت می خونه
اگه نرقصی می شینم عقده دل وا می کنم
نیگا تو چشمات می کنم شکوه رو آغاز می کنم
می گم رضا نون بده و آبت بده ، می گم رضا دربیاره کفشاتو دمپایت بده[1]

منظور ازرضا هم البته رضا قاسمی بود. حالا ما هی به همایون چش غره می رفتیم که بابا جلوی خانم ملاح خوب نیست ولی همایون گوشش به این حرفها بدهکارنبود
.
[1]
نمی دانم تا حالا به قطعه هنرمندان بهشت زهرارفته اید. قبل از رسیدن به قطعه از ماموران بهشت زهرا آدرس قطعه را بگیرید ازشما خواهند پرسید دنبال قبرفردین می گردید، وقتی به قطعه رسیدید خواهید دید که کسی قبل از شما مزارفردین را شسته است. .این یک اصل است و هیچ تفاوتی نمی کند که چه روزی ازهفته باشد

Friday, April 6, 2007

هرهفته کلک چال



پاییزو زمستان 1372 دوران خوبی بود. دانشگاه ها بودجه ای گرفته بودند با عنوان مقابله با تهاجم فرهنگی. بخشی ازاین بودجه اختصاص داشت به فعالیت های ورزشی ازجمله شنا و اسکی . بنابراین هرهفته با تورمجانی دانشگاه به اسکی می رفتیم در شمشک. آقای سالارکیا مربی اسکیمان بود. فشم و شمشک همیشه برای من بوی مادرو پدرم را می دهند. والدینم زندگی مشترکشان را درفشم آغازکرده اند زمانی که پدرم مدیر مدرسه فشم بود درسالهایی دور. همیشه خاطرات اسکی بازیشان را با حسرت گوش می دادم زمانی که در کوههای بروجرد با پدرم ازشکاف صخره ها بالا می رفتیم . حالا فرصتی بود که ما هم اسکی کنیم.پیست اسکی شمشک فوق العاده است و بی نظیر. سراسر فصل را اسکی کردیم. آهنگ، پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی، عمرشونو بی همنفس کز می کنند کنج قفس، تازه آمده بود به بازار. با حمید معدنچی این ترانه را می خواندیم تا به پیست می رسیدیم . تنها مشکلی که پیش آمد سقوط من از کوه بود دراواخرفصل با برفهایی شل و ول. لیگامان داخلی زانویم آسیب دید و پایم را یکی ازدوستان دربیمارستان آیت ا.. طالقانی گچ گرفت. معمولن وسط هفته ها به اسکی می رفتیم و آخرهفته ها به کوه. هربلایی سرمان می آمد کوه قطع نمی شد. حالا درگوشه خوابگاه افتاده بودم. برای دو هفته فقط درد کشیدم. نمی دانم چرا هیچکدام ازدوستان و رفیقان موافق حتی یک تلفن هم نزدند. تنها کسی که تلفن زد آنیتایم بود که آن موقع همنورد کوه بودیم. یکبار تلفن زد و تا حالا بیش از صد بار به او گفته ام که دمت گرم تلفنت خیلی به موقع بود، داشتم دچارافسردگی بعدازسقوط ازکوه می شدم.

درآن موقع مسیر کلک چال که برای سالها ممنوع بود تازه بازشده بود. ما شده بودیم مشتری ثابت کلک چال. حمید آقایی درمسیر، قهوه ترکی درست می کرد با آن چراغ خوراک پزی کلمن، هیچوقت تعارفش را رد نمی کردیم. بساط قهوه اش با سلیقه بود. بیسکویت شکلاتی هم داشت. فنجان های قهوه اش ببوژی بودند.

بعدازسقوط از کوه و سه هفته استراحت و درآستانه دیوانه شدن دوباره به کوه زدم. هیچ کس نمی توانست جلویم را بگیرد. با دو عصای بلند در حالی که یک پایم را بالا نگه می داشتم برای دو ماه هرهفته به کوه رفتم. مردم فکرمی کردند یکی ازجانبازان جنگ هستم. دانش آموزان بسیجی که معمولن با مربی تربیتی به کوه می آمدند برایم صلوات می فرستادند. بالا رفتن با عصا آسان بود.گرفتاری اصلی برگشتن ازکوه بود. در زمان صعودهای عصایی با حمید معدنچی و مهدی مرادخانی برنامه پاکسازی هفتگی کلک چال رادرقالب برنامه های جبهه سبز گذاشتیم. دربهار1373 برای دوماه، هرهفته در ابتدای مسیر کیسه زباله و بروشور می دادیم و با مردم صعبت می کردیم. منظورم ازابتدای مسیر ورودی فعلی پارک فردوسی نیست. منظورم جایی است که چند چشمه با ابتدای شیب مسیر تلاقی دارند. تعدادی قبضه کمک مالی هم داشتیم و جالب اینکه برنامه هرهفته به اندازه هزینه کپی و کیسه زباله هفته بعد کمک مالی جمع می کرد.

خبربرنامه را آقای اسماعیل عباسی که دبیرسرویس شهری روزنامه همشهری درآن زمان بودند منتشر کردند. همچنین دو مرتبه ای یکی از برنامه های ورزشی تلویزیون از این اقدام گزارش گرفتند. برنامه خوبی بود بی سروصدا و پربازده . دوستان خوبی پیدا کردیم و درمجموع راضی بودیم.

Thursday, April 5, 2007

هیات امنا جبهه سبزایران



درسال 1370 وزارت کشوراز ماخواست تا هیات امنا تشکیل دهیم و فهرست اعضا هیات امنا را به اداره سوم سیاسی وزارت کشور تحویل دهیم. ازمیان اعضای هیات موسس دکترمعینی سرمایه اجتماعی بیشتری داشت و یک دهه ازما بزرگتربود. بنابراین مسوولیت یافتن اشخاص معتبری که توانایی و علاقه عضویت درهیات امنا را دارند به ایشان واگذارشد. نکته مهم برای درک بهترترکیب هیات امنا در این میان درنظرگرفتن ظرف زمانی و موقعیت جبهه سبزدرآن زمان است. درسالهای اواخردهه 60 وباتوجه به جوحاکم برجامعه یک حالت تشکل گریزی و بدبینی نسبت به اجتماعات موجود بود. هنوزهم برخی ازدولت مردان ازجمله رییس جمهوری گروه و واژه احزاب را با بارمنفی بیان می کنند و افتخارایشان اینست که عضوهیچ تشکلی نیستند. بنابراین اگردرآن زمان دوستی، فامیلی ویا استادی دست بیعت به شما می داد، شمایی که معلوم نبود چکاره خواهی شد و چگونه سازمانی خواهی ساخت کارغریبی کرده است.

با توجه به آن که جبهه سبزیک سازمان مردم نهاد بودو قرارنبود یک انجمن تخصصی معیط زیستی شود و هرایرانی علاقمند می توانست به عضویت آن درآید مقررشد که ترکیب هیات امنا هم شامل فرهنگیان، هنرمندان، استادان وپیشه وران باشد. دقیقن نمی دانم دکترمعینی با چند نفرتماس گرفتندولی خوب یادم هست که به اتفاق رضا قاسمی به دیدار استادان، دوستان و فامیل می رفتندو درنهایت فهرست 28 نفره آماده گردید. دراین میان دکترامید خیرخواه، کیوان رشدی، خانم جنابفر، دکترامید فلاحی، خانم فلاحی و آقای تقی زاده ازدوستان و نزدیکان رضابودند. درآن زمان فکرمی کنم اگرقراربود من کسی را وارد ترکیب هیات امنا کنم شاید حتی توان دعوت ازیک نفررا هم نداشتم . کاردشواری بود که مردم بیایند و برای انگشت نگاری و پرکردن فرم های تشغیص هویت به اداره اطلاعات ناجا بروند به برنامه ای بپیوندند که هنوزبه طورملموس محصول مشخصی نداشت. باید خیلی قبولتان داشته باشند که اجازه دهند افتخاراینکه من عضو هیچ دسته و گروه و مرامی نیستم با عضویت دریک تشکل در حال تاسیس آلوده شود! درآن زمان کامپیوترپی سی نبود. چیزی به اسم اینترنت وجودنداشت که با فشاردکمه ای حداقل مصادیق این کارراببینید. هنوزکنفرانس زمین درریو دوژانیرو برگزارنشده بود که حضورتشکل های غیردولتی واین مفهوم در اذهان علاقمندان تثبیت شده باشد.

تعداد28 نفر هم فرصت بود هم تهدید، فرصت بود ازاین جهت که همچون برگ برنده ای به مخاطبان نشان می داد که این مجموعه درگام اول پیش 28 نفربا میانگین سنی بالای چهل سال مقبول است.نگاهی به اسامی، جماعتی از اشخاص فرهنگی و خوش نام را نشان می داد بنابراین کمک می کردبه افزایش مقبولیت. ولی تهدید بود به دلیل آنکه امکان تشکیل منظم نشست هایی برای تبادل افکارو چرخش اطلاعات موجود نبود. بنابراین به دلیل عدم چرخش منظم اطلاعات و فقدان حساب پذیری داخلی، جبهه سبزنتوانست به درستی از این ظرفیت استفاده کند. بعضی ازاعضا هم به دلیل مشغله زیاد و درمواردی کسالت وبیماری برای سالها درجلسات مجمع شرکت نکردند. داستان زندگی برخی هم به سرعت عوض شد. مثلن کیوان رشدی به آلمان مهاجرت کرد، یا مهران خواجوی که عضو هیات موسس هم بود تصمیم داشت که هرجوری شده برای گرفتن تخصص به آمریکا برود بنابراین به شدت سرگرم درس شد.

فکرمی کنم مهمترین نقطه ضعف جبهه سبزدررابطه با هیات امنا عدم تبیین وظایف و تعهدات هیات امنا و بدنه اجرایی نسبت به هم بود.درواقع تصوراعضای هیات امنا نسبت به وظایف هیات امنا متفاوت بود. برخی این مجموعه را همچون هیات امنای برخی موسسات خیریه فرمایشی می دانستند.برخی اعتقادداشتند که این هیات وظیفه حمایت مالی ازتشکیلات را دارد همچون هیات امنای خیریه های بهزیستی، برخی براساس اساسنامه اعتقاد داشتند که هیات امنا باید به طورفعالانه درسیاستگزاری ها ی مجموعه وارد شود. فکرمی کنم درآغازحرکت هیات امنا، به اندازه کافی درجهت هم اندیشی و رسیدن به یک اجماع درمورد شرح وظایف کارنشد. ضمن اینکه تعداد زیاد اعضا همیشه مانعی جهت هماهنگی و تشکیل جلسات درشهربزرگ تهران بود.

Wednesday, April 4, 2007

تاسیس جبهه سبزایران، یکی داستانی است پرآب چشم

جبهه سبزدرمهرماه 1368 متولد شد. برای قانونی شدن و به ثبت رسیدن به عنوان یک شخصیت حقوقی فرایند دشواری آغازشد. درواقع یکی داستانی است پرآب چشم . اولین مشکل این بود که نظام اداری آشنایی زیادی با تشکل های غیردولتی زیست محیطی نداشت. ازطرف دیگردردوران پس ازانقلاب و جنگ یک تشکل مستقل ازدولت تا مدت ها زیرعلامت سوال بود. سیستم با ید مطمین می شد که این مجموعه درخدمت دشمنان نظام نیست. و قرارنیست که فعالیت سیاسی انجام دهد. برای ثبت به اداره سوم سیاسی وزارت کشور که بخشی ازکار صدورمجوز موسسات خیریه را انجام می داد مراجعه کردیم . البته درنهایت نیروی انتظامی مرجع صدورمجوزبود. خلاصه اینکه این فرایند 5 سال طول کشید و درآبان ماه 1373 مجوزفعالیت صادرشد. برای دریافت مجوز رضا قاسمی پیگیری کننده اصلی بود. در این میان دکترمعینی هم بیشترین مراجعه ها را به وزارت کشورانجام داد.

اولین اشکالی که گرفتند، سن اعضای هیات موسس بود. ظاهرا حداقل سن برای دریافت مجوز موسسه 24 سال بود و به غیرازدکترمعینی بقیه هیات موسس زیر24 سال سن داشتند. البته تا مجوزصادر شد این مشکل به طور طبیعی حل شده بود.
ساختارمورد قبول نیروی انتظامی در آن زمان ساختارهیات امنایی بود، بنابراین بایستی هیات امنایی ازاشخاص معتبرو خوش نام به نیرو معرفی می شدند. در این میان دکترقاسمی و دکترمعینی به گفتگوی با جمعی ازدوستان و استادان خوش نام و البته غیرسیاسی پرداختند. و پس ازرایزنی های بسیاریک فهرست 28 نفره به نیروی انتظامی و وزارت کشور داده شد. دراین فهرست عزیزانی چون استاد پرویزکردوانی، استاد محمد حسین جزیره ای، استاد مجید مخدوم، استاد حسین بحرینی، استاد امیرخانی،مهندس اشجع زاده، خانم قدس (موسس خیریه محک)، دکترامین کیوان ودیگر عزیزان حضورداشتند.
درزمانی که استادان پیش گفته همکاری با جبهه سبزرا پذیرفتند، این مجموعه درحال تاسیس بود، فضای کار هم ازطرف دولت تشویق نمی شد، این مجموعه هم شناخته شده نبود.و فقط چند مورد برنامه پاکسازی طبیعت و بیانیه زیست معیطی منتشرکرده بود، بنابراین قبول همکاری با چند جوان کم تجربه فرصت ارزشمندی بود که استادان دراختیارموسسان قراردادند.

رضا قاسمی برای پیگیری صدورمجوزبه مدت 6 ماه ازدانشگاه مرخصی گرفت و آنقدربه نیروی انتظامی رفت که هنوزهم شمارزیادی ازپرسنل اداره مربوطه این دکترجوان پیگیررا به خاطرمی آورند.

در فرایند صدورمجو