Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Friday, July 11, 2008

سفربه خاطر وطن



ترانه سفر به خاطر وطن
ترانه و طرح آهنگ از زنده ياد نادر ابراهيمي
تنظيم كننده براي اركستر و رهبر گروه نوازندگان : ‌فريدون شهبازيان
خواننده : محمد نوري

ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس
چه سفرها كرده ايم، چه سفرها كرده ايم
ما براي بوسيدن خاك سر قله ها
چه خطرها كرده ايم ، چه خطرها كرده ايم
ما براي آنكه ايران
گوهري تابان شود
خون دلها خورده ايم
خون دلها خورده ايم
ما براي آنكه ايران
خانه خوبان شود
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي بوييدن گل نسترن
چه سفرها كرده ايم ،‌ چه سفرها كرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي كوير
چه خطرها كرده ايم ،‌ چه خطرها كرده ايم
ما براي خواندن اين قصه ي عشق به خا ك
خون دلها خورده ايم
خون دلها خورده ايم
ما براي جاودانه ماندن اين عشق پاك
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم

Monday, June 23, 2008

پیغام گیرتان را شاعرانه کنید

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای


به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد


ممنون توام که کرده ای از من یاد


رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش


آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم


در خانه نباشم که سلامی گویم


بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت


زان پیش که همچو برف گردد رویم


پیغام گیر مولانا
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم


شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم


برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود


فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

پیغام گیر بابا طاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت


الهی مو به قوربون صدایت


چو از صحرا بیایم نازنینم


فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر نیما

چون صداهایی که می آید


شباهنگام از جنگل


از شغالی دور


گر شنیدی بوق


بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم


در فضایی عاری از تزویر


ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه


پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید


تا کلید واژه ای از دور شنوا


در آن با من سخن بگو


که با همان جوابی گویم


تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان


دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان


گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد


به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند


سلامی دوباره خواهم داد

Friday, May 23, 2008

خستگی

من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم





سهراب سپهری

Wednesday, April 9, 2008

آشنایی با گنجور




گنجور مجموعه‌ای تحت وب از آثار سخنسرایان پارسی‌گو است که با استفاده از آن می‌توان ضمن مرور به تفکیک نام شاعر و نام آثار او، در بین آثار جستجو کرد. این مجموعه در حال حاضر به کمک نرم‌افزار مدیریت محتوای وردپرس کار می‌کند.

این مجموعه پیش‌تر به عنوان زیرمجموعه‌ای از سایت شخصی راه‌انداز اولیه‌ی آن و با استفاده از اطلاعات استخراج شده از نرم‌افزار «درج» راه‌اندازی شده بود (اینجا، اینجا و اینجا را ببینید). اما از آنجا که نرم‌افزار درج یک نرم‌افزار تجاری و تحت حمایت قانون حمایت از مؤلفین و مصنفین بود تصمیم گرفته شد تا از یک مجموعه‌ی رایگان و آزاد به نام ری‌را به عنوان منبع اولیه‌ی آثار استفاده شود که با انتقال به دامنه‌ی گنجور نقطه نت این امر محقق گردید و هم‌اکنون منبع تمامی آثار موجود در این مجموعه ری‌را ست.

Wednesday, February 27, 2008

مهر مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌ * كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند * چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند * بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌ *شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا * تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌ * بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌ * دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌ * تا برد زآينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار * نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد * خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌ * سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود * دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌ * و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز * اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود * پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ * آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌ * آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌


ایرج میرزا

Monday, February 4, 2008

کل کل

سال 1365 مدتی در دانشگاه صنعتی اصفهان زندگی می کردم ازیکی ازدوستان که اهل ذوق بود و شعر هم می گفت چند بیتی را آموخته بودم . امروز با ای میل همان ابیات را دریافت کردم. ازشعر حافظ مطمئنم ولی ابیات منصوب به صائب و شهریار را خودم در دیوان ندیده ام . به نظرم ابیات زیبایی است و بد نیست که شما هم ببینید.
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند !
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

Wednesday, January 23, 2008

تولد تارنمای خر مش غلام

روزگذشته تارنمای خرمش غلام افتتاح شد. خر مش غلام که به همت آقای احمد حجتی از دبیران با تجربه بروجردی افتتاح شده درواقع مجموعه ای از اشعار سروده آقای حجتی با گویش بروجردی است. این اشعار بیشتر حامل مضامین اجتماعی است و گاه با زبان طنز، انتقادهایی به برخی از رفتارهای مردمان دارد. برای گوش دادن به گویش بروجردی لازم نیست که یک زبان جدید را بدانید هرکدام ازاقوام ایرانی که زبانشان برگرفته ازفارسی دری است به راحتی می توانند به این اشعار گوش دهند .برای دیدار ازخرمش غلام اینجا را کلیک کنید.

Thursday, December 13, 2007

موی سپید

آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار مو سپيد!
فريدون مشيري

Saturday, November 3, 2007

حماسه آرش

آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز



گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان


همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند


چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود



روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهرهمچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد
برش بگرفت ومردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان رااينك آماده
مجوييدم نسب فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار در اين كار دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍآسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد
طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امیدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد
كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جودر شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغاشامگاهان راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب درگريز بي شتاب خويش سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و بازدر تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه
آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد برف مي بارد
به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شعر از سیاوش کسرایی
توضیح : با تشکر از سمیرا خانوم به خاطر ارسال نیمه نخست شعر آرش

Sunday, September 30, 2007

وبلاگ خدا

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

* شعر علیرضا قزوه *

Tuesday, August 7, 2007

مسافر

غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند

سهراب سپهری

Monday, July 30, 2007

ما گلهاي خندانيم

ما گلهاي خندانيم
فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را
مانند جان مي دانيم

ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم

آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود
دلشاد باشی ای ایران
سروده عباس یمینی شریف

Friday, July 13, 2007

دانستن و ندانستن مساله این است


آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که تا خفته نماند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

Monday, June 11, 2007

دختران انتظار

دختران دشت!
دختران انتظار !
دختران امید تنگ
در دشت بی کران ،
وآرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال !_
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
_ _ _
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی !
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی !_
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق!_
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره یی تان را
خواهید بر افراشت؟
_ _ _
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.

دختران رفت و امد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه!_
از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟
....
لب های تان، کدام شما
لب های تان کدام
_ بگویید!_
در کام او شکفته ، نهان، عطر بوسه ئی؟



شب های تار نم نم باران _که نیست کار_اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان،
تا یاد آن _ که خشم و جسارت بود_
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله اتش را
در چشم بازتان؟
_ _ _
بین شما کدام
_ بگویید!_
بین شما کدام
صیقل می دهد
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
احمد شاملو

Monday, June 4, 2007

ترا من چشم در راهم شباهنگام

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام. در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛
ترا من چشم در راهم

نیما یوشیج

Monday, May 28, 2007

به باغ همسفران

متاسفانه به غیراز دیوان حافظ هیچ کتاب شعری در این جا ندارم بنابراین بسیاری از شعرهایی که در این ستون منتشر می کنم با رجوع به حافظه است . فکر می کنم با بالا رفتن سن کم کم نشانه های آلزایمر ظاهر می شوند. به همین دلیل از دوستان خواسته ام که اگر درخاطرات و مطالب لغزشی است گوشزد کنند.
بخشی از شعربه باغ همسفران سهراب را چند روز قبل منتشر کردم . خوشبختانه کلمه ای جابجا شده است واین باعث شد که دوست خوب و دانشمندم آقای دکتر وطن پرست توضیحی بفرستند. حیفم آمدم که توضیح را با شما تقسیم نکنم . مطلب را در ادامه بخوانید.
شعر به باغ همسفران از عجیب ترین شعر های سهراب است ، بیشتر مولفه های خاص شعر سهراب در همین یک شعر قابل دیدن است. اما چیز خاص این شعر استفاده از چند واژه - یا مفهوم واژه - است ، که هیچگاه استفاده شعری نداشته است و این از جسارت های کسی است که در چیزی به اوج می رسد . واژه هایی مثل اصطکاک فلزات ، سطح سیمانی قرن ، معراج پولاد، موسیقی مثبت بوی باروت ! ، و جند واژه دیگر، بخصوص واژه ای که قصد اشاره ویژه به آن را دارم، منحصر به فرد است و فقط کسی در حد و اندازه های سهراب می تواند شجاعت به کار بردن آن ها را بیابد، آن هم در شعری که به شکلی کامل و اصیل در باره عشق است .
سهراب در باره عشق زیاد شعر دارد اما شعر باغ همسفران به دلیل یکی از بندهای شگفت انگیزش حالتی خاص دارد و اگر اغراق نکرده باشم در این باب ،یک شاهکار غیر قابل تکرار است و آن بند دوم این شعر شگفت است .
علت نوشتن این یادداشت تغییری است که در مهمترین واژه این بند ایجاد کرد ه ای و این برای من از این حیث جالب بود که با آن که پیش تر اهمیت بی بدیل این واژه را در این شعر می دانستم اما وقتی برای نخستین بار با حذف آن این شعر را خواندم دانستم شعر چه موجود رادیکالی است! شاید در نوشته ای دیگر مجبور باشم کمی در باره طیف شیوه های بیانی حرف بزنم اما حتما می دانی که در گستره های کلامی ، زبان شعر کامل ترین زبان هاست. به قول هایدگر ، تمام فلسفه هگل توان بیان بندی از شعر هولدرینگ را ندارد.. . درستی یا نادرستی این سخن از حد فهم من خارج است اما می دانم که شعر در اوج خود به مرتبه ای از قدرت انتفال مفاهیم و احساسات دست می یابد که هیچ شکل بیانی دیگر یارای هماوردی با آن را ندارد.
بند دوم این شعر به شکل کامل این گونه است:
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.( هشت کتاب، ص 395 )
این بند به شدت دارای حجم است و از سویی قابلیت تبدیل به یک نمودار را دارد و آن گاه می توان به ظرافت های شگفت این شعر پی برد.
واژه های کلیدی هر سطر را دنبال می کنیم:
....... عصر خاموش.....
.......طعم تصنیف........
......متن ادراک یک کوچه........
..... اندازه تنهایی ..........
......شبیخون حجم تو.....
..... خاصیت عشق .......
اگر طعم ( گس یا شیرین یا هر چیز دیگر) یک تصنیف آرام را که مردی ( مثلا ! ...شاید زنی) تنها در متن تنهایی یک کوجه زیر لب زمزمه می کند را صاحب وزنی در یک بردار طولی فرض کنیم که این بردار یک عصر خاموش است ... زیرکی شاعر به تو اجازه می دهد عصر را هم دوره ترجمه کنی هم نزدیکی های غروب... آرامش این تصویر با واژه حجم تنهایی که ناگهان همه چیز های روی بردار را به سطحی بالاتر می برد، به هم می ریزد. اما اوج این شعر در واژه بعدی است . واژه شجاعانه و ابداعی سهراب یعنی شبیخون حجم که در نگاهی انتزاعی هیچ بار شعری ندارد( که در نوشته تو به مفهوم به ظاهر شاعرانه تر صمیمیت حجم بدل شده است) چون آواری بر سر همه چیز خراب می شود و هر آن چه هست را به زیر می گیرد ... معین واژه شبیخون را حمله ناگهانی در شب و یا بوقت شب پنهان بر دشمن تاختن معنا کرده است.. ایا این دشمن است که حجم پیش بینی ناپذیر خود را بر تنهایی بزرگ شاعر افکنده است؟ یا این جسارت شاعر است که واژه ای متناقض نما را به شعر فارسی وارد کرده است و حجم حضور معشوق را آن چنان بی پایان و پیش بینی ناپذیر تصویر نموده که تمام هستی خویش را در حضور نابهنگام او به هیچ گرفته است؟ ریختن شبیخون حجم بر سر نمودار فرضی همه چیز را به ویرانی می کشاند، ویرانی دلپذیری که خواننده از تماس ذهنی با آن حس نا خوشایندی پیدا نمی کند ، بلکه در لذتی که شاعر در پی بیان آن است خود را شریک می بیند. و سرانجام واژه خاصیت عشق، رسیدن به ساحل آرامشی است که نمودار شعر را به خط پایه قبلی باز می گرداند، یعنی به گوشه ای از این عصر خاموش.............................. ..........و خاصیت عشق این است!.....
ابوالفضل

Saturday, May 26, 2007

صدای تو خوب است

صدا کن مرا. . صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ئ آن گیاه عجیبی است .
که در انتهای صمیمیت حزن می روید..
من از طعم تصنیف
در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.
سهراب سپهری

Friday, May 25, 2007

بوی هجرت می آید

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد :سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
ومنوچهر وپروانه وشاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و
نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد وبه این کاسه ی اب آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم .
من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
--دختر بالغ همسایه—
پای کم یاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند.
چیز هایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت.
یا شبی از شب ها مردی ازمن پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است

باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست .
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفش هایم کو ؟
سهراب سپهری

Wednesday, May 16, 2007

حکیم ابوالقاسم فردوسی


در دانشنامه ویکی پدیا می خوانیم شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های جهان، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگ‌ترین سند هویت ایشان است.
شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) (فعولن فعولن فعولن فعل (فعول)). سرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید. فردوسی خود در این باره ‌می‌گوید:
بسی رنج بردم درین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد.
به تعبیری شاهنامه بزرگترین اثر و گنجینه زبان فارسی است.
در شهر ها یی مثل شهر من هنوز هم در ایام عید ودر مناسبت های فامیلی در کنار دیوان حافظ اين شاهنامه است که ورق می خورد. داستان دلاوری ها، ‌ داستان عشق ها و زخم ها، داستان زندگی و مهر به سرزمین . مطلب گر گ خاکستری را هم در این باره بخوانید.

Tuesday, May 15, 2007

اگر کمی بلند گوی خودت را کم کنی همه را می شنوي

بيژن جلالی و خاطره حجازی مجمو عه ای از شعرهای سبزشان را برای انتشار در سال ۱۳۷۷ در اختيار ما گذاشتند تا در مجموعه ای تحت عنوان شاعران سبز منتشر کنيم . چون قرار بود اين مجموعه با تصاويری از طبيعت ايران و با کيفيت عالی در قطع بزرگ منتشر شود متاسفانه به دليل محدوديت های مالی هيچ وقت اين امکان پيش نيامد. در اينجا يکی از شعرهای مجموعه شاعران سبز را از خاطره حجازی می گذارم. خیال می کنم این شعر برا ی نخستین بار منتشر می شود. چون شعر را از حافظه ام می نويسم ممکن است با اصل شعر اندکی متفاوت باشد که همينجا از خاطره عزيز پوزش می طلبم.

تو نمی شنوی
ولی باور کن
درختها حر ف می زنند
بار ها ديده ام
وقتی که با غبان مجموعه
پای درختان آب آلوده می ببندد
درختان خرمالو
غنچه هايشان را سقط می کنند و صدای شيون
حياط را بر می دارد
تو نمی شنوی
ولی باور کن
صدا های بسياری هست
اگر کمی بلند گوی خودت را کم کنی
همه را می شنوي