‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

دچار باید بود و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد



چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي دريا دچار ابي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي
دچار بايد بود


سهراب سپهری

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

در مذمت جادویی گوید

ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت و کشتن و سوختن

نهان گشت آئیت فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد جادوئی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز

فردوسی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

دوری

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم

نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

"وحشی بافقی"

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

روز مادر در ایالات متحده


روز دهم ماه می در ایالات متحده روز مادر است. در کشور ما روز یکشنبه 24 خرداد ما ه روز مادر است. ایرانیان درغربت این امکان را دارند که هردو روز را جشن بگیرند. شاید کسانی پیدا شوند که روزهای دیگری را هم جشن بگیرند که سنت خوبی است چه اشکالی دارد که مقام مادر درروزهای بیشتری گرامی داشته شود؟

یکی از شعرایی که بسیار هنرمندانه و با زبانی ساده مادر را گرامی داشته ايرج‌ ميرزا جلال‌ الملك‌ شاعر تواناي‌ ايران‌ در اواخر دوره‌ ‌قاجاريه که در سال‌ 1251ه.ش‌ در تبريز بدنيا آمد است. در دو شعر مادر وقلب مادر اوج مهر و مقام مادری حس می شود. درادامه هردو شعر را آورده ام . پاسخی هم آورده ام به شعر مادر برای کسانی که مادرشان درقید حیات نیست. پاسخ را سالها قبل در یک مجله خواندم . همینطور در گوشه ای از حافظه ام مانده بود. در اینترنت جستجو کرده هیچکس آنرا ننوشته بود . شاعرش را هم متاسفانه نمی شناسم فکر کردم بد نیست که درآستانه روز مادرفرنگی این سه قطعه را بگذارم .


ايرج‌ ميرزا

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌


ايرج ميرزا



گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت


شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت


یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت


پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست





شاعر گمنام

گویند مرا چو زاد مادر

پاکیزه چو شبنم سحر زاد


پاکیزه بزاد و پا ک پرورد

رحمت به روان مادرم باد


دستم بگرفت و پا به پا برد

یعنی که به راه حق روان شو


یک حرف و دو حرف برزبانم

بنهاد که نغمه ساز باشم


شاعر شوم و چو نغمه ی خویش

افسونگر و دلنواز باشم


آن روز که چنگ گربه ای شوخ

خون از سرو چشم من روان کرد


دانی که به اشک خود چه ها دید

دانی که دو دیده خون فشان کرد


شب چون سرکوچکم به نرمی

برسینه ی گرم او فرو خفت


ازشیشه فرشتگان شنیدند

کاهسته هنوز قصه می گفت


او رفت و کنون به هستی من

هر نقش نکو که هست از اوست


افسوس که نیست تا که گویم

تا هستم و هست دارمش دوست



۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

سفربه خاطر وطن



ترانه سفر به خاطر وطن
ترانه و طرح آهنگ از زنده ياد نادر ابراهيمي
تنظيم كننده براي اركستر و رهبر گروه نوازندگان : ‌فريدون شهبازيان
خواننده : محمد نوري

ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس
چه سفرها كرده ايم، چه سفرها كرده ايم
ما براي بوسيدن خاك سر قله ها
چه خطرها كرده ايم ، چه خطرها كرده ايم
ما براي آنكه ايران
گوهري تابان شود
خون دلها خورده ايم
خون دلها خورده ايم
ما براي آنكه ايران
خانه خوبان شود
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي بوييدن گل نسترن
چه سفرها كرده ايم ،‌ چه سفرها كرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي كوير
چه خطرها كرده ايم ،‌ چه خطرها كرده ايم
ما براي خواندن اين قصه ي عشق به خا ك
خون دلها خورده ايم
خون دلها خورده ايم
ما براي جاودانه ماندن اين عشق پاك
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

پیغام گیرتان را شاعرانه کنید

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای


به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد


ممنون توام که کرده ای از من یاد


رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش


آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم


در خانه نباشم که سلامی گویم


بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت


زان پیش که همچو برف گردد رویم


پیغام گیر مولانا
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم


شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم


برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود


فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

پیغام گیر بابا طاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت


الهی مو به قوربون صدایت


چو از صحرا بیایم نازنینم


فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر نیما

چون صداهایی که می آید


شباهنگام از جنگل


از شغالی دور


گر شنیدی بوق


بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم


در فضایی عاری از تزویر


ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه


پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید


تا کلید واژه ای از دور شنوا


در آن با من سخن بگو


که با همان جوابی گویم


تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان


دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان


گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد


به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند


سلامی دوباره خواهم داد

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

خستگی

من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم





سهراب سپهری

۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

آشنایی با گنجور




گنجور مجموعه‌ای تحت وب از آثار سخنسرایان پارسی‌گو است که با استفاده از آن می‌توان ضمن مرور به تفکیک نام شاعر و نام آثار او، در بین آثار جستجو کرد. این مجموعه در حال حاضر به کمک نرم‌افزار مدیریت محتوای وردپرس کار می‌کند.

این مجموعه پیش‌تر به عنوان زیرمجموعه‌ای از سایت شخصی راه‌انداز اولیه‌ی آن و با استفاده از اطلاعات استخراج شده از نرم‌افزار «درج» راه‌اندازی شده بود (اینجا، اینجا و اینجا را ببینید). اما از آنجا که نرم‌افزار درج یک نرم‌افزار تجاری و تحت حمایت قانون حمایت از مؤلفین و مصنفین بود تصمیم گرفته شد تا از یک مجموعه‌ی رایگان و آزاد به نام ری‌را به عنوان منبع اولیه‌ی آثار استفاده شود که با انتقال به دامنه‌ی گنجور نقطه نت این امر محقق گردید و هم‌اکنون منبع تمامی آثار موجود در این مجموعه ری‌را ست.

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

مهر مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌ * كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند * چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند * بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌ *شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا * تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌ * بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌ * دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌ * تا برد زآينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار * نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد * خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌ * سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود * دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌ * و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز * اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود * پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ * آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌ * آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌


ایرج میرزا

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

کل کل

سال 1365 مدتی در دانشگاه صنعتی اصفهان زندگی می کردم ازیکی ازدوستان که اهل ذوق بود و شعر هم می گفت چند بیتی را آموخته بودم . امروز با ای میل همان ابیات را دریافت کردم. ازشعر حافظ مطمئنم ولی ابیات منصوب به صائب و شهریار را خودم در دیوان ندیده ام . به نظرم ابیات زیبایی است و بد نیست که شما هم ببینید.
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند !
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

تولد تارنمای خر مش غلام

روزگذشته تارنمای خرمش غلام افتتاح شد. خر مش غلام که به همت آقای احمد حجتی از دبیران با تجربه بروجردی افتتاح شده درواقع مجموعه ای از اشعار سروده آقای حجتی با گویش بروجردی است. این اشعار بیشتر حامل مضامین اجتماعی است و گاه با زبان طنز، انتقادهایی به برخی از رفتارهای مردمان دارد. برای گوش دادن به گویش بروجردی لازم نیست که یک زبان جدید را بدانید هرکدام ازاقوام ایرانی که زبانشان برگرفته ازفارسی دری است به راحتی می توانند به این اشعار گوش دهند .برای دیدار ازخرمش غلام اینجا را کلیک کنید.

۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

موی سپید

آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار مو سپيد!
فريدون مشيري

۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

حماسه آرش

آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز



گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان


همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند


چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود



روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهرهمچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد
برش بگرفت ومردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان رااينك آماده
مجوييدم نسب فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار در اين كار دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍآسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد
طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امیدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد
كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جودر شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغاشامگاهان راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب درگريز بي شتاب خويش سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و بازدر تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه
آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد برف مي بارد
به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شعر از سیاوش کسرایی
توضیح : با تشکر از سمیرا خانوم به خاطر ارسال نیمه نخست شعر آرش

۱۳۸۶ مهر ۸, یکشنبه

وبلاگ خدا

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

* شعر علیرضا قزوه *

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

مسافر

غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند

سهراب سپهری

۱۳۸۶ مرداد ۸, دوشنبه

ما گلهاي خندانيم

ما گلهاي خندانيم
فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را
مانند جان مي دانيم

ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم

آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود
دلشاد باشی ای ایران
سروده عباس یمینی شریف

۱۳۸۶ تیر ۲۲, جمعه

دانستن و ندانستن مساله این است


آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که تا خفته نماند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

۱۳۸۶ خرداد ۲۰, یکشنبه

دختران انتظار

دختران دشت!
دختران انتظار !
دختران امید تنگ
در دشت بی کران ،
وآرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال !_
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
_ _ _
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی !
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی !_
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق!_
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره یی تان را
خواهید بر افراشت؟
_ _ _
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.

دختران رفت و امد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه!_
از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟
....
لب های تان، کدام شما
لب های تان کدام
_ بگویید!_
در کام او شکفته ، نهان، عطر بوسه ئی؟



شب های تار نم نم باران _که نیست کار_اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان،
تا یاد آن _ که خشم و جسارت بود_
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله اتش را
در چشم بازتان؟
_ _ _
بین شما کدام
_ بگویید!_
بین شما کدام
صیقل می دهد
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
احمد شاملو

۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه

ترا من چشم در راهم شباهنگام

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام. در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛
ترا من چشم در راهم

نیما یوشیج

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

به باغ همسفران

متاسفانه به غیراز دیوان حافظ هیچ کتاب شعری در این جا ندارم بنابراین بسیاری از شعرهایی که در این ستون منتشر می کنم با رجوع به حافظه است . فکر می کنم با بالا رفتن سن کم کم نشانه های آلزایمر ظاهر می شوند. به همین دلیل از دوستان خواسته ام که اگر درخاطرات و مطالب لغزشی است گوشزد کنند.
بخشی از شعربه باغ همسفران سهراب را چند روز قبل منتشر کردم . خوشبختانه کلمه ای جابجا شده است واین باعث شد که دوست خوب و دانشمندم آقای دکتر وطن پرست توضیحی بفرستند. حیفم آمدم که توضیح را با شما تقسیم نکنم . مطلب را در ادامه بخوانید.
شعر به باغ همسفران از عجیب ترین شعر های سهراب است ، بیشتر مولفه های خاص شعر سهراب در همین یک شعر قابل دیدن است. اما چیز خاص این شعر استفاده از چند واژه - یا مفهوم واژه - است ، که هیچگاه استفاده شعری نداشته است و این از جسارت های کسی است که در چیزی به اوج می رسد . واژه هایی مثل اصطکاک فلزات ، سطح سیمانی قرن ، معراج پولاد، موسیقی مثبت بوی باروت ! ، و جند واژه دیگر، بخصوص واژه ای که قصد اشاره ویژه به آن را دارم، منحصر به فرد است و فقط کسی در حد و اندازه های سهراب می تواند شجاعت به کار بردن آن ها را بیابد، آن هم در شعری که به شکلی کامل و اصیل در باره عشق است .
سهراب در باره عشق زیاد شعر دارد اما شعر باغ همسفران به دلیل یکی از بندهای شگفت انگیزش حالتی خاص دارد و اگر اغراق نکرده باشم در این باب ،یک شاهکار غیر قابل تکرار است و آن بند دوم این شعر شگفت است .
علت نوشتن این یادداشت تغییری است که در مهمترین واژه این بند ایجاد کرد ه ای و این برای من از این حیث جالب بود که با آن که پیش تر اهمیت بی بدیل این واژه را در این شعر می دانستم اما وقتی برای نخستین بار با حذف آن این شعر را خواندم دانستم شعر چه موجود رادیکالی است! شاید در نوشته ای دیگر مجبور باشم کمی در باره طیف شیوه های بیانی حرف بزنم اما حتما می دانی که در گستره های کلامی ، زبان شعر کامل ترین زبان هاست. به قول هایدگر ، تمام فلسفه هگل توان بیان بندی از شعر هولدرینگ را ندارد.. . درستی یا نادرستی این سخن از حد فهم من خارج است اما می دانم که شعر در اوج خود به مرتبه ای از قدرت انتفال مفاهیم و احساسات دست می یابد که هیچ شکل بیانی دیگر یارای هماوردی با آن را ندارد.
بند دوم این شعر به شکل کامل این گونه است:
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.( هشت کتاب، ص 395 )
این بند به شدت دارای حجم است و از سویی قابلیت تبدیل به یک نمودار را دارد و آن گاه می توان به ظرافت های شگفت این شعر پی برد.
واژه های کلیدی هر سطر را دنبال می کنیم:
....... عصر خاموش.....
.......طعم تصنیف........
......متن ادراک یک کوچه........
..... اندازه تنهایی ..........
......شبیخون حجم تو.....
..... خاصیت عشق .......
اگر طعم ( گس یا شیرین یا هر چیز دیگر) یک تصنیف آرام را که مردی ( مثلا ! ...شاید زنی) تنها در متن تنهایی یک کوجه زیر لب زمزمه می کند را صاحب وزنی در یک بردار طولی فرض کنیم که این بردار یک عصر خاموش است ... زیرکی شاعر به تو اجازه می دهد عصر را هم دوره ترجمه کنی هم نزدیکی های غروب... آرامش این تصویر با واژه حجم تنهایی که ناگهان همه چیز های روی بردار را به سطحی بالاتر می برد، به هم می ریزد. اما اوج این شعر در واژه بعدی است . واژه شجاعانه و ابداعی سهراب یعنی شبیخون حجم که در نگاهی انتزاعی هیچ بار شعری ندارد( که در نوشته تو به مفهوم به ظاهر شاعرانه تر صمیمیت حجم بدل شده است) چون آواری بر سر همه چیز خراب می شود و هر آن چه هست را به زیر می گیرد ... معین واژه شبیخون را حمله ناگهانی در شب و یا بوقت شب پنهان بر دشمن تاختن معنا کرده است.. ایا این دشمن است که حجم پیش بینی ناپذیر خود را بر تنهایی بزرگ شاعر افکنده است؟ یا این جسارت شاعر است که واژه ای متناقض نما را به شعر فارسی وارد کرده است و حجم حضور معشوق را آن چنان بی پایان و پیش بینی ناپذیر تصویر نموده که تمام هستی خویش را در حضور نابهنگام او به هیچ گرفته است؟ ریختن شبیخون حجم بر سر نمودار فرضی همه چیز را به ویرانی می کشاند، ویرانی دلپذیری که خواننده از تماس ذهنی با آن حس نا خوشایندی پیدا نمی کند ، بلکه در لذتی که شاعر در پی بیان آن است خود را شریک می بیند. و سرانجام واژه خاصیت عشق، رسیدن به ساحل آرامشی است که نمودار شعر را به خط پایه قبلی باز می گرداند، یعنی به گوشه ای از این عصر خاموش.............................. ..........و خاصیت عشق این است!.....
ابوالفضل

 
UA-1860095-1