۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

حماسه آرش

آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز



گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان


همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند


چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود



روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهرهمچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد
برش بگرفت ومردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان رااينك آماده
مجوييدم نسب فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار در اين كار دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍآسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد
طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امیدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد
كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جودر شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغاشامگاهان راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب درگريز بي شتاب خويش سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و بازدر تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه
آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد برف مي بارد
به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شعر از سیاوش کسرایی
توضیح : با تشکر از سمیرا خانوم به خاطر ارسال نیمه نخست شعر آرش

۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

چرا بهداشت می خوانم



طبیب بی مروت مردمان را رنجور می خواهد

نگاه متخصص بهداشت عمومی به گرفتاری های سلامت مردم یک نگاه چند بعدی است. در دانش بهداشت عمومی ، بهداشت فرد در کانون توجه نیست. سلامت جامعه موضوع اقدام است. درنگاه بهداشت عامه متغیرها و شاخص های بهداشتی در سطح جمعیتی مورد توجه قرار می گیرند. متخصص بهداشت به توسعه می اندیشد. توسعه ای متوازن با هدف رفاه و سلامت عمومی. در این دانش دسترسی مردم به بهداشت یکی از حقوق اولیه بشرمحسوب می شود. متخصص بهداشت به عوامل اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی که بر سلامت جامعه اثر می گذارند توجه دارد. او باید یاد بگیرد چگونه برای ارایه خدمات به گروه های در خطر با سیاستگذار ان چانه زنی کند. او تلاش می کند تا صدای گروه های آسیب پذیر را به گوش صاحبان قدرت و وجدان جامعه برساند. متخصص بهداشت بین الملل به مردم کشورهای در حال توسعه خدمت می کند. او غمخوار زنان و کودکانی است که مورد آزار جوامع به شدت مرد سالار قرار گرفته اند. کارگران جنسی، فقرا و کودکان کار از گروه های مورد توجه فعالان بهداشت عمومی هستند. متخصص بهداشت عمومی می داند که بهداشت فقط ارایه خدمات بهداشتی نیست . توانمندسازی زنان،آموزش همگانی، فقر زدایی و بهینه سازی معیشت هم عوامل مستقیم بر شاخص های سلامت جامعه هستند. متخصص بهداشت از این هم جلوتر می رود و شادمانی را به عنوان یکی از شاخص های توسعه در نظر می گیرد. تمام این داستان برای تغییر است از وضع موجود به مطلوب. او زندگی را برای همگان می خواهد. او کودکان را توانمند و زنان را با شکوه می خواهد. او سلامت را برای همگان می خواهد. او مردمان را رنجور نمی خواهد.

۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

مستندی در باره دلفین های کشته شده در بندر جاسک


آخرین بار آقای اینانلو را در ابیانه دیدم، زمانی که برای تهیه مستندی در رابطه با عزاداری عاشورا به ابیانه آمده بود. آفتاب سوخته بود و دوربین به دست. فرزندش هم که جوان رشیدی است او را همراهی می کرد . امروز شنیدم که در رابطه با مرگ دلفین ها مستندی خواهد ساخت. اینانلو یکی از مردان بزرگ محیط زیست سرزمین ایران است. با طبیعت، کار مشترک اینانلوومیرفخرایی که در سال های 1374 و 1375 از تلویزیون پخش می شد از آن کارهای کارستان بود.

۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

دلفین ها بی صدا می میرند




مرگ 72 دلفين ديگر در اطراف بندر جاسك/حسن آتش زبان - ايسنا

سر سرباز هخامنشی سلامت است




هفته گذشته در کلاس عوامل اجتماعی و فرهنگی در بهداشت نوبت من بود که مطلبی را در رابطه با موضوع کلاس ارایه دهم. عنوان کلاس هفته گذشته حقوق بشر و سلامت عمومی بود. وظیفه من این بود که یک مطلب 30 دقیقه ای ارائه بدهم و بعداز 20 دقیقه بحث عمومی ، صحبت اصلی توسط یکی از دو نفر استاد کلاس انجام شود. تمرکز من بیشتر روی تاریخچه و اصول این دانش نوین بود. خلاصه اینکه زمانی که از تاریخچه می گفتم و موافقت نامه ها و کنوانسیون های بعداز جنگ دوم جهانی را مرور می کردم با افتخار در مورد منشور حقوق بشر کوروش بزرگ گفتم. برای نشان دادن سندیت صحبتم گفتم که استوانه ی منشور در موزه لندن نگهداری می شود و یک کپی از این استوانه هم در طبقه دوم سازمان ملل در نیویورک در حدفاصل شورای امنیت و دبیرخانه اجتماعی اقتصادی ملل متحد نگهداری می شود.

در چند هفته اخیر که بحث فروش مجسمه سر سرباز هخامنشی داغ بود با خود می گفتم چه اشکالی دارد که بخش هایی از میراث فرهنگی ما در موزه های مطمئن و معتبر جهان نگهداری شوند هم آدم های بیشتری این ها را می بینند و هم اینکه احتمال نگهداری کیفی تر در اینور آب بالاتر است. مثلا امکان آتش سوزی موزه یا در صورت آتش سوزی امکان اصولی تر اطفای حریق و از این جنس حرف ها.

به راستی اگر منشور کوروش در تهران نگهداری می شد چند نفر آدم اهل فرهنگ و تاریخ امکان دیدن و آموختن از این استوانه حقوق بشر را می یافتند، یادم می آید یک با ر در یک میز گرد درمورد صنعت توریسم درایران نماینده صنف آژانس های توریستی از مشکلاتی می گفت که تورها برای دیدار از موزه ایران باستان در قلب تهران دارند. مشکل طرح ترافیک و جریمه و ...

کسی سرباز هخامنشی را تهدید نمی کند. چنانکه خشک مغزان طالبانی مجسمه های بودا را در بامیان منهدم کردند یا کسانی با بلدوزر درسال های اولیه انقلاب به سوی مرودشت حرکت کردند تا تخت جمشید را ویران کنند. بگذارید اهلش از سرباز ما پاسداری کنند.میراث فرهنگی بشری مرزی نمی شناسد. سر سرباز هخامنشی سلامت است.

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

برای خانوم دکتر جوان

خانم دکتری که دانش آموخته دانشگاه تهران است برای گذراندن دوران طرح به استان همدان می رود. ظاهرا با دوست جوانی در پارک دستگير می شوند. دستگير کنندگان مأموران امر به معروف و نهی از منکر بوده اند. بعداز ۴۸ ساعت جنازه خانوم دکتر تحويل خانواده اش می شود. می گويند در زمان بازداشت خود را حلق آويز کرده است. نمی دانم جامعه پزشکی چه واکنشی نشان داده اند. راستی سيستم قضايی چه پاسخی دارد برای مرگ دکتر جوان؟ جامعه چه می گويد؟ آيا هيچ مقام مسئولی مسئوليت اين افتضاح را به عهده می گيرد؟ کافی است فقط برای يک لحظه خودتان را به جای خانواده پزشک جوان بگذاريد . تا برای يک عمر شيون کنيد.دکتر جوانی که به جرم جوانی با زندگی وداع می گويد.

۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

آغاز قيامت


اثرات مرگبار تغييرات هراس انگيز آب و هوايی همچون آتشی از زير خاکستری جهل بشر بيرون می آيند. آتش نشان کاليفرنيايی می گويد همه جا آتش است و بادی با سرعت ۹۰ مايل به شعله های آتش می دمد او می گويد انگار قيامت فرا رسيده است. ۱۵۰۰ خانه درآتش سوخته اند. بيش از ۵۰۰ هزار نفر بی خانمان شده اند. نيروهای آتش نشان و ارتش با کمک بالگردها و هواپيماهای آتش نشان مشغولندولی آتش آرام نمی گيرد. وضعيت فوق العاده اعلام شده است . علی می گفت سيامک آسمان سياه است ما درروز چراغ روشن کرده ايم او می گفت حتما مستند حقيقت ناخوشايند را خواهم ديد. او می گفت تغييرات آب و هوايی جدی است. درحالی که در کاليفرنيا باران نباريده و طوفان های سهمگين گرم می وزد و ۱۶ نقطه آتش افسارگسيخته شهرها را محاصره می کنند در نيواورلئان سيل آمده و در آتالنتا ذخيره آب شهری نصف شده . تغييرات آب وهوايی با شتابی هراسان از آغاز قيامت می گويند
توضیح در مورد تیتر:
اين تيتر قبلا به مناسبت گرمايش زمين توسط آقای ناصر خالديان با عنوان ۲۰۱۶آغاز قيامت استفاده شده است .

۱۳۸۶ آبان ۱, سه‌شنبه

مسابقه شتر سواری در بندر عباس

عکس از خبرگزاری مهر

۱۳۸۶ مهر ۲۹, یکشنبه

سومين بمب گوگلي در اعتراض به حذف نام ايران

ياهو به عنوان يکي از دو پورتال بزرگ اينترنتي، نام ايران را از ليست صفحات ثبت نامش حذف کرده. يعني وقتي که به عنوان يک ايراني بخواهيد از گوشه‌يي در دنيا، ثبت نام کنيد و شناسه‌يي مجازي براي خود بسازيد، با نام هر تکه خاکي برخورد مي‌کنيد، غير از سرزمين ايران
لينک سلام ياهو را در بلاگ يا وب سايتتان بگذاريد تا پيام ايرانيان به گوش ياهوييان رسانده شود. دمتان گرم و سرتان خوش باد
منبع خبر ايسنا

اسب عرب


۱۳۸۶ مهر ۲۶, پنجشنبه

مراتب سازمانی


۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

به مناسبت حرکت جمعی بلاگرها در روز ۱۵ اکتبر ۲۰۰۷

با درود به آنان که در راه دشوار پيکار با عوامل آلاينده زمين تلاش می کنند و در جهت گسترش آگاهی های زيست محيطی گام برمی دارند.
.
گاهی از خودمان می پرسيم چرا برنامه های سازمان های غيردولتی زيست محيطی در ايران کمتر موفق بود ه اند. حتما دلايل زيادی را می شود فهرست کرد. يکی از دلايلی که در برنامه های تغيير اجتماعی برای اصلاح رفتارهای ضدزيست محيطی در سطح سياستگذاران و مردم کمتر مورد توجه سازمان های غير دولتی قرار گرفته است نقش تئوری در تدوين اين برنامه هاست. تئوری به ما کمک می کند تا پيش فرض هايمان را کلامی کنيم تا شاخص هايی پيدا کنيم برای اندازه گيری موفقيت ها و شکست هايمان. تئوری های توصیفی به ما کمک می کنند که توضیح دهیم چرا فلان رفتار در جامعه روی می دهد و تئوری های تغییر به ما یاد می دهند که چگونه یک رویداد را ساماندهی کنیم که منجر به تغییر رفتار در جامعه شود. بدون وجود تئوری برنامه های ما همچون کشتی بی لنگری می ماند که گه کج می شد و گه معج می شد .

شهر در امن و امان است

دخترم کلاس سوم است. به اخبار و شبکه های خبری هم علاقه ای ندارد. فعلا تنها برنامه ای را که در تلويزيون دنبال می کند چند سريال مخصوص بچه ها در کانال ديزنی است. ديروز صبح می گفت اگر خواستيم به ايران برويم سال بعد برويم . گفتم کيانا در اولين فرصتی که بتوانيم برنامه ريزی می کنيم و می رويم. گفتم حالا چرا سال بعد. گفت در نوامبر سال بعد انتخابات رياست جمهوری آمريکاست. من شنيده ام که دولت فعلی می خواهد به ايران حمله کند. اگر رييس جمهور عوض شود حمله نخواهند کرد. هيچ کس دوست ندارد بمباران شود. من نمی خواهم بمباران شوم . پس سال بعد می رويم سالی که رييس جمهور عوض شده و کسی به ايران حمله نخواهد کرد. انگشت به دهن شدم گفتم تو از کجا می دانی که می خواهند به ايران حمله کنند گفت خوب تلويزيون گفته است .

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

داک تور





در دهه 40 میلادی همزمان با جنگ دوم جهانی شرکت جنرال موتورز با همکاری متخصصانی از دانشگاه ام آی تی یک ماشین جنگی به نام داک ساختند که توانایی داشت به راحتی درخشکی و آب و درشرایط نا ملایم جوی حرکت کند. این ماشین در دهه 50 میلادی به عنوان خودروی توریستی به صنعت توریسم پیوست. اکنون درخیلی ازشهرهای توریستی مثل بستون، سانفرانسیسکو، لندن، و میامی این خودرو مشغول کاراست. این ماشین 6 چرخ دارد ونه تنها در توریسم کار می کند بلکه درمواقع بلایای طبیعی هم به کمک انسان می آید. در طوفان سهمگین کاترینا که شهر نیواورلینز را درسال 2005 ویران کرد با کمک داک قربانیان را به باندهای هوابرد منتقل می کردند.

اگر گذرتان به شهر بستون خورد حتما داک تور را در فهرست دیدنی ها بگذارید. یک بستونی با لهجه بریتیش برایتان تعریف خواهد کرد که نخستین پارک عمومی آمریکا، کتابخانه عمومی، مدرسه عمومی، جنبش استقلال و دهها اقدام دیگر چگونه از بستون آغاز شدند و چرا ایالت ماساچوست را روح آمریکا می گویند. به شما خواهد گفت که جامعه ایتالیایی ها و ایرلندی ها در کجاها ساکن شدند وبستونی ها چگونه ملتی هستند.


یکی از قسمت های جالب تور بعداز چرخیدن درخیابان ها رفتن به روی رودخانه چارلز است و خواهید دید این ماشین چگونه به یک قایق پرقدرت تبدیل می شود. مدت تور حدود 90 دقیقه است و اطلاعات خیلی خوبی را با تجربه حرکت درخشکی وآب کسب خواهید کرد.

۱۳۸۶ مهر ۹, دوشنبه

 
UA-1860095-1