Monday, November 16, 2009

عباث جعفری


دراینجا که هستیم هر ازگاهی برنامه ای اجرا می کنیم برای مخاطبان ایرانی و نام آن را گذاشته ایم چرا ایران دوست داشتنی است؟ هدف این برنامه معرفی بخش های مختلف سرزمین ایران است. سال گذشته در سفری به شمال کشور (نام برنامه بود) به معرفی استان های گلستان، مازندران و گیلان پرداختیم. معرفی زیست بوم سرزمین، غذاهای محلی ( غذاها را می پزیم) ، معرفی شخصیت های علمی فرهنگی وسیاسی تاثیر گذار در منطقه و معرفی موسیقی محلی بخش های مختلف این برنامه را تشکیل می دهند.
در ماه ژانویه سال 2010 قرار گذاشته ایم که استان فارس و منطقه ی دنا را معرفی کنیم. در برنامه قبلی با عباث جعفری تماس گرفتم . عباث قول عکس های مناطق شمال کشور را داد. خوشحال شد و قرار بعدی را گذاشتیم برای جنوب کشور.
اکنون دو ماه است که عباث را در آب های خروشان هیمالیا گم کرد ه ایم. امیدوارم تا قبل از برنامه جنوب با ما تماس بگیرد و عکس هایش را از گردنه بیژن و ارتفاعات دنا برایمان بفرستد تا به دوستان ایرانی در اینجا نشان دهیم و نشان دهیم که چرا ایران دوست داشتنی است؟
خبر مربوط به گم شدن عباس جعفری در نپال

Thursday, November 12, 2009

اول نادیده ات می گیرند

اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ا ت می کنند، سپس باتو مبارزه می کنند، اما درنهایت پیروزی با توست.

مهاتما گاندی

Friday, October 23, 2009

مراسم ازدواج بر فراز قله توچال







Wednesday, September 16, 2009

معلم ریاضی



این روزها با بی میلی روی پایان نامه ام کار می کنم و شبها در آکادمی ریاضی به دانش آموزان کلاس های 5 و 6 و 7 درس های هندسه و جبر می دهم.
واقعا دست دبیرانمان در دبیرستان بحرالعلوم بروجرد درد نکند. اگر معلمانی چون آقایان به روش، گودرزی، نوری و پارسا ند اشتیم امروز نمی شد در ینگه دنیا آن هم در آکادمی ریاضی که بچه ها را برای المپیادهای ریاضی آماده می کند ریاضی درس داد و زندگی کرد و موفق بود.

حل مسائل ریاضی، توضیح چرایی روابط فی مابین اعداد، سرو کله زدن با بچه ها ی خیلی باهوش بسیار آموزنده است. بعضی بچه ها به من دکتر م می گویند. تلفظ نام فامیلی من برای بچه های آمریکایی ، چینی، روسی وهندی آسان نیست. جالب است که بیشتر بچه های کلاس های ما ازمیان خانواده های مهاجر هستند. تک و توک بچه آمریکایی در میانشان می بینم. و البته در همه کلاس هایمان یک بچه ایرانی هم داریم.

بعدا بیشتر از کلاس های ریاضی خواهم نوشت. مدرسه ما یکی ازبهترین مدرسه های ریاضی در همه ی آمریکاست . ولی هرچه فکر می کنم می بینم که از کلاس های ریاضی ما در دبیرستان بحرالعلوم بروجرد قوی تر نیست.

Tuesday, September 8, 2009

قضیه شکل اول شکل دوم

در یک کلاس درس کسالت آور زمانی که معلم مشغول رسم طرح گوش میانی برروی تخته سیاه است دانش آموزی روی میز می کوبد. معلم مقصر را پیدا نمی کند. به طور تصادفی 2 ردیف آخر کلاس را اخراج می کند و می گوید زمانی به کلاس برخواهید گشت که مقصر را معرفی کنید ودر غیر اینصورت یک هفته اجازه ندارید به کلاس وارد شوید. عباس کیارستمی دو سناریو ساخته است در سناریوی شماره یک بعداز دوسه روز یکی از دانش آموزان به کلاس برمی گردد و مقصر را معرفی می کند درسناریوی دوم بچه ها یک هفته تحمل می کنند و بعداز از این تنبیه یک هفته ای به کلاس برمی گردند. حالا پرسش این است که کدام روش درست است؟

عباس کیارستمی در اوایل انقلاب این فیلم را ساخته و این پرسش را با شماری از بازیگران سیاسی ، قضایی و روشنفکران آن زمان مطرح می کند. دراین فیلم 47 دقیقه ای می توانید با آرای آیت ا.. صادق خلخالی، دکتر کمال خرازی، دکتر ابراهیم یزدی، مسعود کیمیایی، موسوی گرمارودی، ژاله سرشار، عزت ا.. انتظامی ، دکتر هدایت ا.. متین دفتری، ایرج جهانشاهی ، صادق قطب زاده، دکترمحمود عنایت، نورالدین کیانوری، دکترغلامحسین شکوهی، دکتر عبدالرکریم لاهیجی وشماری دیگر از بزرگان آن زمان آشنا شوید.



Ghazieh shekle aval shekle dovvom from Green Mind on Vimeo.

Sunday, August 30, 2009

شفیعی کدکنی هم از ایران رفت

استاد شفیعی کدکنی برای تدریس در دانشگاه پرینستون راهی آمریکا شد.


به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

محمد رضا شفیعی کدکنی

Tuesday, August 4, 2009

حالم به هم خورد

امروز خبرگزاری ها گزارش دادند که به مدت یک ماه یک جنازه در مخزن آب آشامیدنی پونک بوده است. یعنی به مدت یک ماه به دلیل سوء مدیریت نگهبانان آب،‌ مردم آب مرده خورده اند. در همه جای دنیا حراست از منابع آب آشامیدنی یکی از وظایف تعریف شده ی حکومت هاست. به ویژه در دوران تهدیدهای تروریستی مخازن آب به عنوان منابع استراتژیک به شدت پاسداری می شوند. در تهران با این همه آژان رنگارنگ یافتن جنازه در مخزن آب باعث خجالت است. فکر می کنم آب از آب تکان نخواهد خورد و مسوولین مربوطه از مردم انتظار داشته باشند همینکه در آب سیانور نبوده مراتب تشکر خود را روانه کنند. .

Thursday, July 16, 2009

دخترانمان را به چه کسانی ندهیم؟


با یک نگاه اجمالی وسریع به خانواده ها و دوستان و آشنایانی که از خشونت خانوادگی رنج می برند و خیلی ساده مرد خانواده به خودش اجازه می دهد که همسر وفرزندانش را ضرب وشتم کند به یک فرمول رسیده ام.


ملت، دخترانتان را به کسانی که :

پرپرچه ها را نمی شناسند ندهید. به کسانی که رویا ندارند ندهید. به کسانی که کتاب نمی خوانند ندهید. به کسانی که شعر نمی دانند ندهید. به کسانی که از طبیعت لذت نمی برند دختر ندهید. دخترانتان را به خانه کسانی که خودشان را عقل کل می دانند نفرستید. قبل از آنکه از داماد بپرسید چقدر درآمد دارد ببینید چه کتاب هایی خوانده است. از چه فیلمی حظ می کند. و با چه شاعری دم خور است. فصل مشترک همه ی کسانی که همسرانشان را و فرزندانشان را به ویژه دخترانشان را ضرب وشتم می کنند را بی سوادی فرهنگی یافته ام. کتاب نخوانی که بیماری مشترک ماست با همزاد خود تنبلی مزمن مردانه بلای جان دختران سرزمین ما شده است که حتی در محیط خانه هم احساس امنیت نمی کنند. ملت دخترانتان را به کسانی که کتاب نمی خوانند ندهید.

Tuesday, July 14, 2009

در سوگ دماوند


براستی آیندگان چه خواهند گفت؟ فرزندان فرزندان ما چه خواهند گفت؟ از همین حالا شرمنده ایرانیانی هستم که بعداز ما بر این خاک خوب مهربانی قدم می گذارند و با کنایه از ما نیاکانشان یاد می کنند که چه خیره سرانه برجسته ترین نماد سرزمینمان را تاراج کردیم. به ما خرده خواهند گرفت و از نیاکان ابله و بی تدبیرشان یاد خواهند کرد که دماوند همیشه جاودانمان را خراشیدیم که بلای ممکلتمان را برراههایش پاشاندیم که آسفالتش کردیم، که ما چه خیره سرانه همه دستاوردهای حفاظت مناطق طبیعی را به مسخره گرفتیم. که با محاسبه ای غلط و عدم درک صحیح از توسعه یادگار نیاکان نیاکانمان را به بدترین شکل ممکن به فرزندان فرزندانمان تحویل دادیم. جاده آسفالته در دامنه دماوند چه معنایی دارد؟ نزدیک ترین معنایش این است که مسوول بی کفایتی برای رفیق پیمانکارش کاری جور کرده است. من معنای دیگری ازاین اقدام نابخردانه نمی فهمم.


Friday, July 10, 2009

پیشروی مناطق پرآب در خرداد ماه

گزارش جالب مهار بیابان زایی در خصوص پیشروی سبز در خرداد ماه سالجاری را از اینجا بخوانید. این گزارش که توسط محمد درویش در تارنمای مهار بیابان زایی قلمی شده می افزاید: بررسی نقشه‌های وضعیت خشکسالی ایران از مهر ۱۳۸۷ تا پایان خرداد ۱۳۸۸ نشان می‌دهد که لکه‌های سبز رنگ گام به گام در حال پیش‌روی هستند. کافی است به آخرین گزارش نگارنده - با عنوان: روزگار خشک گربه ایران - که وضعیت کشور را تا پایان اردیبهشت ماه ارزیابی کرده بود، مجدداً بنگرید تا دریابید که شمار این لکه‌های خوش‌رنگ که نوید ترسالی و گریز از خشکسالی را می‌دهند، چگونه از ۵ به ۱۲ افزایش یافته و اینک علاوه بر نطنز، ایرانشهر، چاه بهار، بیرجند و تربت جام؛ مناطق بیشتری در اطراف شهرستان‌های کاشان، کنگاور، ماکو، یزد، رفسنجان، خاش و رباط به رنگ سبز آغشته شده‌اند. همچنین به موازات پیش روی رنگ سبز، شاهد عقب‌نشینی گام به گام رنگ قرمز در نواحی جنوب و غرب کشور هم بوده‌ایم، به نحوی که از ۹ لکه‌ی قرمز رنگ – که نشان‌دهنده‌ی شدت خشکسالی بیش از ۶۰ درصد میانگین ۳۰ ساله است – اینک به سه لکه‌ی محدود خشکسالی بسیار شدید در اهواز، بهبهان و لار رسیده‌ایم.

Thursday, July 9, 2009

Song - Give Thanks to Allah by Michael Jackson

Saturday, July 4, 2009

غرور ايراني بودن


از اين که ايراني‌ها دنيا را به نام دين يا به نام آزادي به آتش و خون نکشيده‌اند، از اين که مردم سرزمين‌هاي فتح شده را قتل عام نکرده‌اند و دشمنان خود را گروه‌گروه به اسارت نبرده‌اند، از اين که در روزگار قديم يوناني‌هاي مطرود را پناه داده‌اند؛ ارامنه را در داخل خانه‌ي خويش پذيرفته‌اند؛ جهودان و پيغمبرانشان را از اسارت بابل نجات داده‌اند؛‌ از اين که در قرن‌هاي گذشته جنگ صليبي بر ضد دنيا راه نينداخته‌اند و محکمه‌ي تفتيش عقايد درست نکرده‌اند؛ ازين که ماجراي سن بارتلمي نداشته‌اند و با گيوتين سرهاي مخالفان را درو نکرده‌اند؛ ازين که جنگ گلادياتورها و بازي‌هاي خونين با گاو خشم‌آگين را وسيله‌ي تفريح نشمرده‌اند؛ ازين که سرخ‌پوست‌ها را ريشه‌کن نکرده‌اند و بوئرها را به نابودي نکشانيده‌اند؛ ازين که براي آزار مخالفان ماشين‌هاي شيطاني شکنجه اختراع نکرده‌اند و اگر هم بعضي عقوبت‌هاي هولناک در بين مجازات‌هاي عهد ساسانيان بوده است آن را همواره به چشم يک پديده‌ي اهريمني نگريسته‌‌اند و ازين که روي هم رفته ايراني‌ها به اندازه‌ي ساير اقوام کهنسال دنيا نقطه‌ي ضعف اخلاقي نشان نداده‌اند احساس آرامش و غرور مي‌کنم


دکتر عبدالحسين زرّين‌کوب



منبع خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران
.

Sunday, June 21, 2009

بی براری

Saturday, June 13, 2009

دچار باید بود و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد



چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي دريا دچار ابي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي
دچار بايد بود


سهراب سپهری

Friday, June 12, 2009

رستم وسهراب

بیشتر شب ها برای دخترم قصه تعریف می کنم. امشب قصه رستم و سهراب را برای دخترم تعریف کردم . البته برای اینکه خوب گوش دهد ناچارم با اجازه حکیم طوس مطالبی را به داستان ها اضافه کنم. ما یک لاک پشت داریم به نام فردی . دخترم گفت درصورتی داستان را گوش می دهم که فردی هم در داستان باشد. گفتم اینکه کاری ندارد. خلاصه فردی را بردیم در زابلستان در منزل رستم. گفتم چون آن موقع ها آکواریم نبوده ناچاریم فردی را ببریم درحیاط .خوشبختانه هوای زابلستان گرم است و فردی هم لاک پشت مناطق زیر حاره ای است بنابراین کافی است که یک برکه کوچک درباغ منزل رستم خلق کنیم وفردی را درآن بنشانیم. برای اینکه به فردی توجه شود رخش را هم رفیقش کردم. گفتم که برکه ماهی دارد . خودش هم اکوسیستم کاملی است بنابراین ازاینکه برکه فیلتر تصفیه ندارد اشکالی بر قصه ی ما وارد نشد. رستم را به سمنگان بردم. همینطور که درشهر سمنگان بودم به یاد کودکی خودم افتادم زمانی که درخیابان سمنگان تهران در نارمک کوچه 116 بزرگ می شدم. خلاصه سهراب به دنیا آمد رستم را دوباره به زابلستان آوردم . همین جاها بودم که دخترم بقیه داستان را گفت. گفتم قبلا که نشنیده ای از کجا می دانی گفت در اساطیریونان چنین داستانی وجود دارد ولی کشورهایشان ایران و توران نیست. حالا باید بروم قدری به اساطیریونان نگاه کنم ببینم داستان آن ها چیست. از هراکلس و رود سیاه استوکس و زئوس ودیگران چیزهای می دانم ولی قبلا به داستان مشابه رستم وسهراب برنخورده بود. خلاصه به جنگ رستم و سهراب رسیدیم. درنهایت سهراب زخم خورد شروع کردم به خواندن ابیات سهراب :


کنون گر تودرآب ماهی شوی
ویا چون شب اندرسیاهی شوی
اگر چون ستاره شوی برسپهر
ببری به روی زمین پاک مهر
هم از تو پدر گیردم کین من
چو بیند که خشت است بالین من
ازآن نامداران و گردن کشان
کسی هم برد نزد رستم نشان

در اینجاها بودم که دخترم گفت این که شبیه آرش است گفتم یک جورایی شبیه است.
داستان را رساندم تا نوش دارو و دیر دارودادن کیکاووس. دخترم می گفت چرا نوشدارو را دیر داد گفتم فکر می کرد چون سهراب از توران آمده دشمن است ونباید زنده بماند.
به دخترم گفتم تراژدی بود گفت ولی واقعی نبود گفتم می دانم افسانه است کار حکیم طوس است .

به فردوسی فکر می کنم راستی با چه شیوه ای فیش برداری کرده . اول عناوین را نوشته بعد قصه ها را به هم دوخته یا یکی یکی نوشته و در شاهنامه درهم تنیده . خیلی کار بزرگی است. چرا دیگر فردوسی نداریم. شاید داریم ولی نمی شناسیمشان. دراین خیالات غوطه ورم که دخترم درخواب است. هوا گرم است خیال ندارم کنده ای در کوره افسرده جان بگذارم. چایم را داغ می کنم . .