Saturday, May 17, 2008
Tuesday, April 29, 2008
بمب های شیمیایی، ریه های درد
شب گذشته در دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد سخنرانی بود. یکی از دوستان قدیم که دردوران دانشجویی هم آدم فعالی بود ازتهران آمده بود برای سخنرانی. وارد تالار که شدم شناختمش. دکتر سروش بود. به یاد سال 1369 افتادم که با همکلاسی های دانشکده پزشکی طرح غربالگری تب روماتونیدی را درقم اجرا کردیم. در مدت دو روز به قلب 185000 دانش آموز مدرسه گوش داده بودیم. مدیر آن برنامه دکتر سروش بود. حالا آمده بود به هاروارد تا از قربانیان جنگ بگوید. قربانیان بمب های شیمیایی که صدام برایمان حواله کرد. از تاریخچه استفاده از سلاح های شیمیایی گفت ازگاز خردل گفت از گاز اعصاب گفت از مظلومیت اهالی سردشت گفت از 12000 نفر جمعیت سردشت که در سال 1987 بمباران شیمیایی شدند و 8500 نفر در معرض سموم شیمیایی قرار گرفتندد گفت. از گرفتاری چشمی مجروحین شیمیایی و از درد ناشی از تنگی مجاری تنفسی و از کسانی گفت که بی صدا می میرند. میزبان برنامه علاوه بر دانشگاه هاروارد سازمان پزشکان با مسوولیت اجتماعی بود. سازمانی که درسال 1985 جایزه صلح نوبل گرفته است و برای گسترش صلح تلاش می کند. جلسه خیلی خوب بود. دانشجویان پزشکی با گوشه ای از مظلومیت ملت ما آشنا شدند. در حالی که در زمان جنگ 18 گزارش به شورای امنیت ملل متحد رفته بود ولی هیچ قطعنامه ای در جهت محکومیت استفاده عراق از سلاح های شیمیایی صادر نشده بود. واقعا شرم آور است. که دنیا چشم خود را بر بمباران شیمیایی شهروندان غیر نظامی بسته بود و آنقدر چشم ها را بسته نگه داشت که حلبچه هم بمباران شد. شهر سردشت بمباران شیمیایی شد در ساعت 4 بعدازظهر در یک روز تابستانی. یکی از قربانیان این بمباران هم به جلسه آمده بود او الان در کانادا زندگی می کند. سالی دوبار به لیزتراپی نیاز دارد تا مجاری تنفسی اش مجال نفس کشیدن پیدا کنند. قربانی دیگری که بچه کنگاور بود آمده بود. این معلم مدرسه هم در زمان جنگ شیمیایی شده است . به سختی نفس می کشید. در پس لبخندش غم عمیقی را می دیدم. هر روز در گوشه گوشه این خاک خوب مهربانی کسانی در اثر آلام جنگ می میرند. نسل ما می داند که جنگ چه هیولای پلیدی است باید صلح و دوستی را یک صدا فریاد زد. عکس از آقای علی فخارزاده
Monday, April 21, 2008
زنده باد مدیریت جامع کیفیت
رضا كيانيان
صبح چند روز پيش، با 747 ايران اير وارد فرودگاه امام شدم.
قرار بود ساعت 2 بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام كرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي كلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار كه خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي كرديم. خنديد... بالاخره هواپيما پريد.در طول سفر با كادر پرواز كلي خوش و بش كرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يك ربع از تاخير را جبران كرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمركي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.
تابلوي يكي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر كس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يكي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب كرده بوديم كه چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم كسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يك پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرك كشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود... كه بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاك شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان كارمند هواپيمايي كشوري نشسته بودند. سلام و عليك كرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يك نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاك شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا كسي چيزي نمي گويد؟ كارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند... مي رسند... از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي كردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي كشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فكر كردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض كردند. گفتم من بايد به چه كسي مراجعه كنم؟ بايد چه كنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار كسي جواب نداد... تا بالاخره خانمي جواب داد، كه همان مدير تازه بود. مرد كه خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت كه معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث كردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه كرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي كنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم كه از ساعت 2 بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال كننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند كه پرواز تاخير داشته... كه چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال كنندگان با گل هايي كه در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور كند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه كسي مراجعه كنم؟ گفت بيا تو و شكايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شكايت را پيدا نكردند. گفت از بس شكايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه كسي مراجعه كنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان كجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد كه چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يك رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يك ديوار بود و دري كه قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از كجاست؟ يكي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات كني.
نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مكافات داشت. ممكن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه كنم، چه جوري يك مسوول پيدا كنم؟ سر درددل آنها باز شد كه اين اتفاق بارها تكرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي كه دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملكت هيچ كس تقصيري ندارد. هميشه تقصير كس ديگري است؛ چون به هر كس مراجعه مي كني آن قدر برايت درددل مي كند كه از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي كه بايد به او كمك كني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملكت هيچ كس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ كس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به كسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.
باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.يكي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تكان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره كردم كه بيايد. تلفنش را تمام كرد و آمد كنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاك شده؟ ما بايد چه كنيم؟ چرا... گفت درست مي شود. گفتم الان يك ساعت و نيم است كه منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي كنم. من كه عصبي تر از هميشه بودم كوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي كرد. گرمم شده بود. داد زدم، كار بدي كردم ولي داد زدم كه كار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر كرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي كردند.
از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم كه او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف كردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام كند چه مشكلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت كند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما كه عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف كنند كه در دستگاه آنها اشكالي هست. سعي مي كنند اشكالات را مخفي كنند و يادشان مي رود كه مردم دچار همان اشكالات هستند و اشكالات را مي بينند و عذاب مي كشند. مثل همين خانم مديره كه از ما فرار مي كرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشكالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي كرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نكرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي كردند، بگو مگو مي كردند و زمان مي گذشت.
بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر كه قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر كردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يك چرخ دستي پيدا كردم. دنبال مسافران رفتم كه از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، كنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي كردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود كه دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را كنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي كردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي كردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و كوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي كه مرتب به يك طرف مي كشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي كه مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا كشف كرد. مسافرش را رها كرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد كه در فيلمش ضبط شود. من سعي مي كردم حالم بد نباشد. سعي مي كردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد... تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم كه ديگر روشن شده بود چند تا عكس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زوركي كه از من مي خواستند.
حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنك كمي آرامم مي كند. ساعت شش و نيم است. يك شماره از باجه تاكسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاكسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تكان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاكسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاكسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم كه صف هست ولي تاكسي نيست، برگشتم به باجه يي كه از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما كه تاكسي نداريد. گفتند خواهد آمد... و هر دوشان آمدند بيرون و با من عكس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه كنم. پرسيدم چقدر بايد صبر كنم. يكي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يك كاريش مي كنم. ايستادم ... يكي از همكاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلكي بود. مرا شناخت، حال و احوال كرد و گفت منتظر تاكسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تكان نخور يك كاريش مي كنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تكان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاكسي بودند. سرگردان بودند، يك تاكسي آمد. همه ريختند سرش. من تكان نخوردم. راننده همه را كنار زد و گفت رزرو است... و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تكان نمي خوردم. كنار يك ستون بودم. به آن تكيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينكه بخواهد جنس قاچاقي را رد كند. آهسته سلام عليك كرد و پرسيد مسيرتان كجاست؟
گفتم هفت تير. فكر كردم مسافركش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلكً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي كرد و رفت. همه مي دويدند ولي كاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است كه نخوابيده ام... گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاكسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان كه تاكسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت كنم. تاكسي را آن پشت پارك كرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يك صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليك كردند. برادرش از ما عكس گرفت. بعد خودش كنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عكس گرفت. دختر تعريف كرد كه بازيگر است. چند تا كار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها كرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب كردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي كشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عكس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تكان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد كنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارك كرده ام... خودش كمك كرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.
هر دو هن وهن مي زديم. كلي پله بود... بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار كردم. براي همين تاكسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ كمي كه دورتر شديم براي من يك چاي نبات ريخت. گفت استكانش را تازه شسته است.او هم درد دل مي كرد... كه اين تاكسي ها 23 ميليون تومان است. با يكي شريك شده و خريده اند. 24 ساعت او كار مي كند و 24 ساعت شريكش. يك سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع كرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر كه براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي كنند. يك در ميان سر من منت مي گذاشت كه نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند... گفت راستي بنزين هم شد ليتري 400 تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با كوپن هاشان بنزين را ليتري 350 مي فروشند و اگر چانه بزني 300 هم مي دهند... گفتم نمي دانم منظورشان شركت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاكسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.
ادامه داد... شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يك تريپ 150 هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاكسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها كه مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به كندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نكند. مرتب از او سوال هاي صدمن يك غاز مي كردم كه بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.از فرودگاه تا خانه ام دقيقاً يك ساعت و 35 دقيقه طول كشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يك ساعت و نيم هم ترافيك. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيك نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را كاشتيم خيار هم درنيامد.»جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه كسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم كمي نيست.
اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند.
Monday, April 14, 2008
زنده باد خشکسالی، بی آبی، و گرسنگی
آقا یکی که سواد کشاورزی داره لطفا حرف های وزیر محترم کشاورزی رو ترجمه کنه. ما که نفهمیدیم منظور ایشون چیه ؟ ما توی هر درو دهاتی که بودیم می دیدیم وقتی خشکسالی می شد کشاورزان و دام داران زانوی غم بغل می گرفتند و دعا می کردند که بارون بباره . آقای وزیر محترم گفته اند که (به نقل از دنيای اقتصاد) :
در کشور اجباري براي کشت نداريم و کشاورز خودش نوع کشت را انتخاب ميکند، لذا با سيستم تشويقي و ترويجي ميتوانيم الگوي کشت را در کشور اجرا کنيم. به گزارش ايسنا، محمدرضا اسكندري گفت: شرايط خشکسالي را بايد به فال نيک گرفت؛ چرا که در اين شرايط و با توجه به کمبود آب در برخي از کشتها محدوديت قائل خواهيم شد. وي اظهار کرد: الگوي کشت بر اساس تواناييها و ظرفيتهاي هر استان تعيين شده است و براي اجراي الگوي کشت يارانهها را به اين سمت هدايت خواهيم کرد.
Wednesday, March 19, 2008
دلم گرفته است
سفرهای نوروزی در راهند. مردم در راهند. مردم در راهها کشته خواهند شد و ما عادت کرده ایم که بشنویم فلانی مفت مفت توی جاده مرد. باید این عادت را ترک کنیم . باید دیدگاهمان را از نکوهش قربانیان تصادف . به ارایه برنامه جامع کاهش تصادفات جاده ای تغییر دهیم. باید برای پیشگیری از وقوع تصادف ارایه خدمات به قربانیان در صحنه تصادف و ارایه خدمات توانبخشی به قربانیان بعداز تصادف تلاش کنیم. در این میان البته که فرهنگ رانندگی مهم است ولی ایمنی خودرو و طراحی جاده ها هم مهم ترند. کاهش رنج و اندوه جاده ها فقط وظیفه پلیس نیست . رسانه ها . سازمان های مردمی وزارت بهداشت وزارت راه قانون گذاران شرکت های خودرو سازی موسسه استاندارد هم نقش دارند. برای کاهش تصادفات جاده ای باید یک سازمان با اختیارات و مسوولیت و بودجه کافی همه اقدامات مربوط به افزایش ایمنی جاده ها را هدایت کند. تصادفات جاده ای قابل پیشگیری است .مردن در خیابان و جاده مرگی غیر ضروری است . هیج دلیلی ندارد که آدم در خیابان با تصادف کشته شود. امروز سوئد برنامه ریشه کنی تصادفات جاده ای و مر گ و میر ناشی از این مصایب را در دستور کار دارد. به امید روزی که هیچ کس در جاده های ما کشته نشود. .
Monday, March 17, 2008
Sunday, March 9, 2008
سفر نخستین زن ایرانی به قطب جنوب
آیرین شیوایی، دانشجوی ۱۹ ساله، با حمایت مالی انوشه انصاری- اولین بانوی گردشگر فضای دنیا، به قطب جنوب سفر کرد. همراهان او در این سفر علمی دو هفته ای، ۶۴ دانش آموز و دانشجو از پنج قاره جهان بودند. گزارش کامل را درمجله زیگزاگ بخوانید.
Friday, February 15, 2008
کوه دماوند یا فوجی یاما
Monday, January 21, 2008
نانو مولود پارسیان هند
خودرو نانو که توسط شرکت تاتا در هند ساخته می شود ارزانترین خودروی جهان بوده و با قیمت 2500 دلار آمریکا در اواخر ماه جاری میلادی به بازار هند عرضه خواهد شد. این خودرو با مصرف یک گالن ( کمتر از چهار لیتر) در هر 60 کیلومتر یکی از کم مصرف ترین خودروهای جهان است. بدون شک نانو مصرف جهانی بنزین را به شدت افزایش خواهد داد و همچنین به دلیل عدم بهره گیری از سیستم های ایمنی همچون کیسه هوا (مثل خودروهای تولید کشورمان) احتمال دارد که باعث افزایش جراحات ناشی از تصادفات رانندگی شود. گفتم احتمال دارد چون درواقع نانو رقیب موتورسیکلت خواهد بود و به احتمال زیاد نانو از موتور سیکلت امن تر است. به هرحال اعلام هرگونه نظر در رابطه با ایمنی خودرو به مطالعه و اطلاعات بیشتری نیاز دارد.
طرفه آن است که نانو توسط شرکت تاتا ساخته می شود . و گروه صنعتی تاتا توسط یک خانواده ایرانی تبار از پارسیان هند بنیان گذاشته شده است. درآمد گروه صنعتی تاتا در سال گذشته 28.8 میلیارد دلار و چیزی حدود 3.2 درصد تولید ناخالص ملی هندوستان بود. جالب است بدانید که این شرکت که متعلق به پارسیان هند است نقش عمده ای در صنعتی سازی هند داشته است. اگر چه پارسیان هند حدود یک هزار سال قبل از فلات ایران مهاجرت کرده اند ولی همواره به سرزمین ایران عشق می ورزند و از مهمترین و با اعتبارترین اقوام هندی هستند. دوستان هندیمان همواره از این اقلیت که باعث شکوفایی صنعت هند شده به نیکی یاد می کنند.
سوگندنامه پزشکی
معمولا دانشجویان پزشکی سوگند نامه ذیل را که برگرفته از سوگند نامه بقراط است طی مراسم فارغ التحصیلی قرائت می کنند.
اکنون که با عنایت و الطاف بیکران الهی و با بهره مندی از نعمت های بیشمار او دورۀ دکتری را به پایان رسانیده و در شرف پذیرفتن مسؤولیت خطیر پزشکی قرار گرفته ام از ذات مقدسش استمداد می جویم تا در انجام این وظیفۀ حساس لحظه ای کوتاهی ننمایم. در معالجه و راهنمایی بیماران آن طور که شایستۀ نظام مقدس اسلامی و مقام منیع انسانیت است سعی و تلاش کنم. قداست و معنویت طبابت را در تقویت روحیه و حفظ سلامتی بندگان حضرت احدیت مد نظر داشته باشم و از آلودن آن به اعراض ناچیز و ناپایدار مادی، هواهای نفسانی، و وسوسه های شیطانی اجتناب نمایم. من در برابر قرآن کریم * به خداوند قادر متعال، خدایی که بر همۀ امور آگاه است و تمامی موجودات در قبضۀ قدرت اوست، سوگند یاد می کنم که به احکام مقدس اسلام و حدود الهی با دیدۀ احترام بنگرم. از خیانت و تضییع حقوق بیماران به طور جدی پرهیز کنم، نسبت به حفظ اسرار آنان جز در مواقع ایجاب ضرورت شرعی پایبندی کامل داشته باشم و خدا در همه حال حاضر و ناظر شئون خود بدانم.
تصادفات جاده ای مانعی برای توسعه پایدار
مرگ ومیر ناشی از تصادفات جاده ای چیزی در حدود مالاریا و سل در سطح جهان است. اگر چه مالاریا و سل و همچنین بیماری ایدز مورد توجه رسانه ها و سیاستگزاران قرار گرفته است به نظر می رسد که اهمیت مشکل تصادفات چندان در مرکز توجه برنامه ریزان بهداشتی قرار ندارد. این مشکل در کشورمان از ابعاد گسترده تری برخوردار است و یکی از بالاترین میزان های مرگ و میر ناشی از تصادفات جاده ای مربوط به ایران است. ایمنی پایین خودروها، ایمن نبودن گذرگاهها، جمعیت زیاد، استفاده بی محابا از موتورسیکلت و کم توجهی به اصول ایمنی توسط رانندگان در کنار گرفتاری های اقتصادی و تنش های زندگی شهری و فقدان اراده لازم برای افزایش امنیت عابران و سواران موجب آمار وحشتناک مرگ و میر تصادفات درکشور است. متاسفانه چنان که دکتر شهرازبه درستی در دانشگاه هاروارد عقیده دارند جراحات ناشی از تصادفات جاده ای و مرگ ومیر متعاقب آن غیر ضروری و قابل پیشگیری است. در گفتگو ها هم مردم می گویند فلانی مفت مفت مرد. یعنی اینکه مثلا قرار نبود که به دنبال یک بیماری صعب العلاج از دنیا برود. اگر خودرو ایمن تر بود، یا اگر گذرگاه امنی برای عابر پیاده وجود داشت یا اگر جاده برف روبی شده بود نفر از بین نمی رفت . خیال می کنم سیاستگزاران بهداشتی با مشارکت وزارت خانه راه و ترابری و کشور همچنین نهادهای مدنی همچون مادران قربانیان رانندگی ( به عنوان مثال چنین نهادی می تواند خیلی سریع افکار و احساس عمومی را بسیج کند) و سایر ذینفعان وظیفه دارند که با اقدام مناسب این گرفتاری را کاهش دهند. بدون شک سرمایه هنگفت انسانی و مالی در اثر روند رو به افزایش تصادفات به طور روزانه و پیوسته به هدر می رود و بدون هیچ تردیدی وضع موجود مانعی برای توسعه پایدار سرزمین است.
Saturday, January 12, 2008
هرمز اسدی
تابستان سال 1378 یا 1379 بود، به دنبال مرگ گروهی از فک های خزر بیانیه ای تهیه کرده بودیم و با یکی از گروههای محیط زیستی روسی تماس گرفته بودیم که اگر بشود به طور مشترک برای فک های خزر کاری بکنیم. بیانیه منتشر شد. در فرایند تهیه بیانیه فهمیدیم که دکتر هرمز اسدی در این زمینه فعال است. تلفنی با او تماس گرفتیم. دل پردردی داشت البته از دست ما هم قدری عصبانی بود می گفت شما که تخصصی روی فک خزر ندارید و کار پژوهشی دراین زمینه انجام نداده اید با چه پشتوانه علمی در مورد فک ها نوشته اید. راست می گفت هرمز خان، اگر بخواهی چند گامی از یک بیانیه جلوتر بروی آدم این کاره اش را باید داشته باشی. امروز از نوشته های مژگان جمشیدی شنیدم که هرمز خان هم دار فانی را وداع گفته است. روحش شاد و یادش گرامی باد.
Tuesday, December 4, 2007
کودکان سرزمین من


به کجای این شب تیره بیاویزم
فرزندان ایرانند
منبع عکس : خبرگزاری فارس
Monday, December 3, 2007
نان وسیب زمینی و تخم مرغ
هر موقع هوا سرد می شود به یاد شهرهای استان های آذربایجان، همدان، اردبیل و زنجان می افتم. یکی از غذاهایی که جنبه Fast Food دارد و البته سنتی است. نان و سیب زمینی کبابی و تخم مرغ آب پزاست که در این شهرها به ویژه در میدان هایی که به ترمینال های مسافربری یا محل تجمع کارگران نزدیک است فراوان تر است. هرموقع گذرم به این شهرها افتاده به این Fast foodها سری زده ام. اولین خاطره ام از سیب زمینی ها درشت آب پز و کباب شده به تبریز برمی گردد در سال 1356 که برای نخستین بار با این پدیده آشنا شدم. در آن سال ها سیب زمینی های پخته ای را می دیدم که هر کدام به اندازه یک قابلمه بودند. در ارومیه و اردبیل هم معمولا رسم است که یک کوزه شیر دار دوغ درکنار این بساط وجود دارد و در لیوان هایی که تقریبا یک لیتر گنجایش دارد در حالی که لیوان مالامال از یخ ونمک است دوغ را اضافه می کنی. سیب زمینی های کبابی همدان که روی ذغال کباب می کنند و مثل لبو و شلغم می فروشند هم معرکه است. این غذا یکی از غذاهای سالم و کامل است. اگر این روزها گذرتان خورد به این بساط ها یک لقمه هم به یاد ما نوش جان کنید.
Sunday, October 28, 2007
مستندی در باره دلفین های کشته شده در بندر جاسک
آخرین بار آقای اینانلو را در ابیانه دیدم، زمانی که برای تهیه مستندی در رابطه با عزاداری عاشورا به ابیانه آمده بود. آفتاب سوخته بود و دوربین به دست. فرزندش هم که جوان رشیدی است او را همراهی می کرد . امروز شنیدم که در رابطه با مرگ دلفین ها مستندی خواهد ساخت. اینانلو یکی از مردان بزرگ محیط زیست سرزمین ایران است. با طبیعت، کار مشترک اینانلوومیرفخرایی که در سال های 1374 و 1375 از تلویزیون پخش می شد از آن کارهای کارستان بود.
Saturday, October 27, 2007
Monday, October 22, 2007
آقای رییس جمهور شما مسئولید
اگر فردا جنگی دربگیرد شما مسئولید، شما و تیم همراهتان مسئول هستید. شما با فراهم نمودن خوراک برای جنگ طلبانی که از سال 2003 برنامه جنگی را روی میز گذاشته اند دارید دستی دستی این مملکت را ویران می کنید.
آقای رییس جمهورشما می توانید مسئولیت صلح را شجاعانه به عهده بگیرید و با قبول قطعنامه های موجود یا هر راه دیگری که بلد هستید سایه جنگ و خونریزی و ویرانی را سر این ملت بردارید.
آقای رییس جمهور شما مسئول مستقیم جنگی هستید که قریب الوقوع است . شما خود را فرزند این ملت می خوانید. شما چه حقی دارید که این ملت را به زیر گلوله ببرید. کدام آدم عاقلی خانواده خود را به زیر گلوله می برد. شما آدم با هوشی هستید، چرا این هوش سرشار و سخت کوشی تان را برای رفاه این ملت به کار نمی گیرد.
شما هر از گاهی از داشتن برنامه هایی برای هدایت جهان دم می زنید. به عنوان یک دانشجوی مدیریت از شما تقاضا می کنم که برنامه هدایت جهان را به بعد موکول کنید زمانی که ملت احساس رفاه و خوشبختی کرد. زمانی که مردم خوشحال بودند و از حاکمانشان به نیکی یاد می کردند. اصلا از قدیم گفته اند چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است. ما مشکل کم نداریم مثلا همین مشکل اعتیاد و سوء مصرف مواد. حتما می دانید که ایران بالاترین سرانه مصرف مواد افیونی را در سراسر جهان دارد. ما انتظار نداریم که این مشکل را ریشه کن کنید حداقل در دوران زمامداریتان آن را تخفیف دهید. بقیه مشکل ها را هم بگذارید برای بعد.
آقای رییس جمهور شما باهوشید بعداز جنگ و نابودی مملکت اگر زنده بودید ( ان شاء ا... زنده باشید) خواهید گفت که فلان مافیایی که نامش را نمی برید جنگ را می خواست و شما از اول مخالف جنگ بودید. آقای رییس جمهور شما الف را که می گویی ما تا ی می رویم. شما در دو راهی تاریخ قرار گرفته اید بودن یا نبودن سرزمین ایران. یک کم از بادنجان دور قاب چین ها فاصله بگیرید. قدری تأمل کنید. جنگ شوخی نیست. ویرانی و بدبختی هنر نیست . هنریافتن راهی برای سرافرازی ملت است. جلوی جنگ را بگیرید. زمامداریتان برای دوره بعد هم بیمه می شود شاید هم کمی ازآلام این ملت کاستید.
Saturday, October 20, 2007
تونل وحشت
با کناره گیری علی لاریجانی و انکار پیشنهاد پوتین توسط ریاست جمهوری و با مشاهده اخباری که همه روزه در رسانه های سراسر دنیا ( به جز ایران) شاهد آن هستیم، به نظر می رسد که قطارپرونده هسته ای ایران با کشیدن سوتی هراس انگیز به تونل وحشت وارد شده است . کاش می توانستیم یک سالی درغاری، جایی بخوابیم و بعداز بیدار شدن به ما بگویند که عاقله مرد یا زنی پیدا شد که خوابی دیده بود و به واسطه خواب، سیاستگذاران با اعلام تلویزیونی خواب و اینکه حفظ سرزمینمان از یک پروژه پا درهوای هسته ای مهمتر است خطر جنگ و ویرانی را از سر این ملت باز کرده اند. من یکی حاضرم برای این عاقله آدم نذر ونیاز کنم. اهل قربانی کردن نیستم که تصور بریدن گلوی گوسفندی یا مرغی خوابم را پریشان می کند . برایش نان گندم و برنج اعلاء قربانی خواهم کرد. کاسه ای آب و پیاله ای ماست با بوی خاک. خاک خوب مهربانی.
رندی می گفت:
دلم می خواهد اَلزایمر بگیرم
که لبریز از فراموشی بمیرم
دلم خواهد ندانم در چه حالم
کجایم؟ در چه تاریخم؟ چه سالم؟
Thursday, August 30, 2007
پاسخ دهخدا به سفارت آمریکا
دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا
برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا
19 دیماه 1332خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان وسخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. درصورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذگردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاًدر مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
******
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا
جناب آقای سی. ادوارد. ولز،رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشاربدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود،حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم: بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند،معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق های طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران ياابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگرآن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چندميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است،چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند وآن ضرر را متحمٌل می شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می تواند به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد
Tuesday, August 28, 2007
یک خبرهم ازولایت بی صاحب
به گزارش سایت بازتاب شهر بروجرد در حال حاضر بدون فرماندار و شهردار است و فعالیت های شهر در حالت رکود قرار گرفته است.
پس از آغاز به كار دوره سوم شوراها در شهر بروجرد، اعضاي شورا بدون استعفاي شهردار فرد ديگري را به عنوان سرپرست معرفي نمودند و تاكنون نيز موفق به انتخاب شهردار نشدهاند.
اين در حالي است كه شهردار سابق توانسته بود با مديريت كارآمد بودجه شهرداري بروجرد را از چهار ميليارد تومان در عرض كمتر از سه سال به 25 ميليارد تومان برساند و تحولي بزرگ در توسعه شهر بروجرد ايجادكند. حال مهلت سه ماهه شورا براي انتخاب شهردار به پايان رسيده است و هم اكنون به دليل نبودن شهردار در همه حوزههاي مديريت شهري وقفه ايجاد شده و پروژههاي در دست اقدام با ركود مواجه شدهاند. از سوي ديگر ساخت و سازهاي غير مجاز در شهر شدت گرفته و برخي اقدامات خلاف قانون در حال اجراست.
از سوي ديگر فرماندار شهر بروجرد نيزاز سوي استاندار بركنار شده است اما هنوز فردي براي جايگزيني وي انتخاب نشده است و شهر بدون فرماندار و شهردار در حالت ركود قرار گرفته است.








